کتاب روضههای بیجواز به قلم سجاد محمدی مجموعهای از ناگفتههای مردم اصفهان از ممنوعیت روضه، عبا و عمامه در دوره پهلوی اول است.
ما با شیر غم حسین بزرگ شدهایم. مادرانمان در عزای حسین (ع) گریه کردهاند و شیر متبرک از عزای حسینی به کام فرزند خود نهادهاند. کام به تربیت پاک سیدالشهدا (ع) بازکردهایم و اشک به پای روضه آخوندی چکاندهایم که عبا و عمامهاش نشانی از لباس پیغمبر بود. حالا تو بیا روح عزاداری را از بدنه جامعه جدا کن. یا تن نمیدهد و پا به راه نمیگذارد، یا اگر بدهد جسدی بیش نیست که باید بر او نمرده به فتوای من نماز کنید! با این وجود، نادانی عاقلنما میخواهد حرف خود را به کرسی بنشاند و عزای آل الله را از جامعه بازستاند. مگر میشود؟!
بخش اول کتاب روضههای بیجواز به خاطراتی شفاهی درباره ممنوعیت پوشیدن عبا و عمامه اختصاص دارد و بخش دوم نیز خاطراتی است درباره ممنوعیت روضه در شش سال پایانی دوره پهلوی اول، از 1314 تا 1320. این اثر نشان میدهد با پفی نمیتوان خورشید را خاموش کرد.
تا با تاریخ کشورمان آشنا شویم و بدانیم که نعمت روضه چیست؟ و این سنت از رهگذر خون چه عزیزانی به ما رسیده است.
علاقهمندان به تاریخ پهلوی اول و داستانهای مذهبی مخاطبان این نوشتار هستند.
دو دست میشدند. یک دسته یواش سنگ میزدند. دسته دیگر آرام سینه میزدند و با صدای سنگها آرام دم میگرفتند: « حسین ... حسین» مراقب بودند مامورها صدایشان را نشنوند. یواشکی از پشت بام میرفتند.
نظرات