کتاب گنجهای کامبرین به قلم توانمند مظفر سالاری رمانی در فضای روستایی است که از دل تلاش چند نوجوان برای یافتن گنج و کمک به معیشت خانواده برمیخیزد. رمان سادگی و صمیمت زندگی روستایی، دوستی و همدلی را تصویر میکند و مخاطب نوجوان را به حال و هوای انقلاب 57 میبرد.
داستان از یک روز ابری آغاز میشود. دو نوجوان به نام قنبر و حسن در حال چرای گوسفندان هستند. در آخرین ساعات روز گله را به سمت قبرستان قدیمی شهر میبرند. یک سنگ قبر با بقیه سنگها متفاوت است. اثر یک پنجه بر روی آن نشانی از یک گنج است. شاید هم نه؟! قنبر و حسن باید بدون اطلاع هیچ بنی بشری به این گنج برسند. اما چگونه؟ اینجاست که داستان همدلی و تلاش دو نوجوان به هم میآمیزد و در فضایی مرموز و معمایی مخاطب را به جستوجو میکشاند.
بیل و کلنگ و گنجیاب دیگر یار حسن و قنبر میشوند. آنها خیلی زود به کوزهای چون قلک میرسند. اما مثل اینکه به کاهدان زدهاند! این بار هم حسن خسته به خانه میرود. بیل و کلنگ و گنجیاب را گوشه پستو به دیوار تکیه میدهد. وقتی برمیگردد سرش به دبه روغن میخورد که از سقف آویزان است. در چوبی اتاق را به آرامی باز کرد. پدر و ننهآغا و دوخواهر و برادرش زیر کرسی خوابیدهاند. بوی اشکنه و هرم نفس به دماغش خورد.
داستان چنین توصیفات دقیقی از زندگی روستایی و صفا و صمیمیت بین اعضای خانواده و اهالی روستا تصویر میکند و به حال و هوای انقلاب نیز گره میخورد.
«روز بیستوششم دی ماه، ساعت دو بعد از ظهر، رادیو اعلام کرد که شاه برای استراحت، راهی کشور مصر شده. این خبر در آبادی پیچید. همه از خانهها بیرون ریختند، به شادی پرداختند و به هم تبریک گفتند.»
داستان به قلعه قدیمیای که در بالای کوه ساخته شده بود میرسد. آیا گنجهای کامبرین نصیب قنبر و حسن میشود؟ پاسخ این سوال را باید در جدیدترین اثر مظفر سالاری جستوجو کرد.
کتابهای دعبل و زلفا، قصههای من و ننه آغا، شب صورتی، رویای نیمه شب و مرا با خودت ببر دیگر رمانهای قدرتمند مظفرسالاری هستند که به مخاطب توصیه میشوند.
این داستان جدای از سرگرم کردن نوجوان میتواند بسیاری از ارزشهای اخلاقی را در او تقویت کند و گوشههایی از تاریخ معاصر را نیز یادآوری کند.
نوجوانان 15 تا 18 ساله مخاطبان این رمان هستند. هر چند بزرگسالان نیز میتوانند از قلم زیبای مظفر سالاری بهرهمند شوند.
توجه کنید معنی نداره من هر چی میگم شما هر هر بخندید. باید زار زار گریه کنید. میگفتم روستای ما یک پاسگاه داره و یک پایگاه. پایگاه ما مسجده. پاسگاه و پایگاه باید دست به دست هم بدن تا مردم لطمه نبینند. من و گروهبان رستمی باید توی کارها با هم مشورت کنیم. ایشون بچه همین مملکته. ایشون اومدند به مسجد، من هم میرم به پاسگاه و بازدید. پس میرم و ریش سفیدهای روستا رو هم با خودم میبرم که این جوون توی این شرایط سخت دچار وحشت و توهم نشه و بتونه به ما فوقش گزارش بده که این جا مردم، کشورشون و رهبرشون رو دوست دارند و اجازه نمیدن یک مشت افراد معلومالحال از شرایط بحرانی کشور سوء استفاده کنند و سرمایههای مادی و معنوی این سرزمین رو به یغما ببرند.
نظرات