کتاب فریب به قلم مهناز رئوفی روایتگر داستان واقعی یک فریب است که از جانب فرقه ضاله بهائیت، خیلی نرم و زیر پوستی، در دل دخترک جوان قصه ما نفوذ میکند و او را به پشت میلههای زندان میکشاند. اما ...
شده چنان مسخ اندیشه و گفتار شخصی شوید که او را بپرستید؟! تا به حال شده کلاهی سرتان برود، لطیف و آرام آرام، به قسمی که خودتان هم متوجه نشوید؟! کتاب فریب حکایتی حقیقی از جنس نفوذ در قلب و اندیشه است که توسط فرقه بهائیت رخ میدهد.
مهناز رئوفی در فریب، داستان دخترک جوانی را تصویر میکند که بر اثر سادهاندیشی، غفلت والدینش و دوری از بنیانهای مستحکم اندیشه دینی فریب پیروان فرقه ضاله بهائیت را میخورد. ساحل قدیمی دخترک شر و شوری است که به واسطه الهام با اندیشههای باب آشنا میشود. او حالا به پایه ثابت کلاسهای شستوشوی مغزی این فرقه تبدیل شده است و دیگر به کردهاش فکر نمیکند، تا اینکه سر از زندان درمیآورد. اما این تمام ماجرا نیست. روی خوش سکه با نجات دخترک طعم لبخند را به جان مخاطب مینشاند و آخر خوش شاهنامه را رقم میزند.
مهناز رئوفی با بیانی هنرمندانه به تبیین ماهیت واقعی فرقه ضاله بهائیت و ساختار تشکیلاتی آن میپردازد و در قالب روایتی مستند، شیوههای فریبکارانه این جریان را آشکار میسازد؛ بهگونهای که خواننده ناخواسته میپرسد این اتفاق چگونه رقم خورده است.
نویسنده با دقت و تمرکز، به بررسی ابعاد پنهان و ناپیدای این فرقه پرداخته و موضوعاتی همچون آلودگیهای اخلاقی و رفتاری سران آن را برجسته میکند. همچنین به تبیین ارزشها و ضدارزشهای رایج در این جریان، تعالیم وابسته و جهتدار و ساختار اقتدارگرایانه و تمامیتخواه آن میپردازد. از دیگر محورهای مورد توجه در این اثر، اشاره به فساد مالی و اخلاقی، بیبندوباری و نابسامانیهای رفتاری برخی از اعضای این تشکیلات است. در نهایت، نویسنده با نگاهی تحلیلی نشان میدهد که مبلغان این فرقه با چه روشها و ترفندهایی در پی جذب و تأثیرگذاری بر جوانان هستند.
تا در خلال داستان با مبانی بهائیت و چند و چون این فرقه آشنا شویم. تا درک کنیم چرا این فرقه گمراه است و چرا باید از ان دوری جست.
علاقهمندان به موضوعاتی چون ادیان و فرق و مذاهب، افرادی که میخواهند درباره بهائیت بیشتر بدانند و افرادی که به زندگینامه و داستانهای واقعی علاقه دارند.
مثل یک ماشین خودکار به دستور تشکیلات عمل میکردم و تازه واردان را به تسجیل شدن تشویق میکردم. میدانستم تا زمانی که تسجیل نشوند در خانه آسایش نخواهند داشت و گاهی برای آرامش وجدان خودم به آنها میگفتم که آنها از دست تشکیلات آسایش نخواهند داشت، پس بهتر است به خواسته تشکیلات تن بدهند. تشکیلات مثل اختاپوس همه کسانی را که در قلمرو او بودند به چنگ میگرفت و خلاصی از آن ناممکن بود. من و سایر جوانان هم سن و سال من که در تشکیلات مشغول فعالیت بودیم درباره همه جوانان و نوجوانان که احساس میکردیم ممکن است تحت تأثیر جوامع بیرونی قرار گرفته باشند، موظف بودیم منبع سستی آنها را کشف و از بازگشت آنها جلوگیری کنیم. به شیوههای مختلف سعی میکردیم شرایط زندگی جوانانی را که دل به غیربهایی بستند و قصد ازدواج با مسلمانان را داشتند، تغییر دهیم. کسانی را بر سر راه آنها قرار میدادیم تا با مسائل عشقی سرگرم شوند. آنها را به اردوهای تفریحی میفرستادیم. از طریق خانوادهها آنها را تحت فشار روحی و روانی قرار میدادیم و همۀ این چیزها را آموزش دیده بودیم.
نظرات