کتاب خنجری برای سه نفر اثر راضیه ولد بیگی رمانی تاریخی مذهبی از نفسهای به شماره افتاده حکومت ساسانی است که به نام مولا علی (ع) گره میخورد. این رمان ایرانی داستان شاهزادهای را روایت میکند که در یک قدمی نشستن بر تخت پادشاهی با حمله اعراب بر ایران مواجه میشود و همه نقشههایش نقش بر آب میشود. اما این تنها یک سوی ماجراست و داستان ما از سه نفر و سه خنجر میگوید.
از سویی دیگر دو برادر عرب که هر کدام سرنوشت و پایههای اعتقادی مختلفی دارند، در میانه خطر با شاهزاده ایرانی مواجه میشوند. اینجاست که سه سرنوشت در میانه آشوب به سمت حقیقتی عظیم رهسپار میشوند؛ دیدار با حضرت علی (ع). این دیدار برای این سه نفر یکسان نیست. هر شخصیتی بسته به پیشینه و مبانی فکریاش سرنوشتی متفاوت را برای خود رقم میزند. یکی میایستد، یکی میگریزد و دیگری از نو متولد میشود. کتاب مخاطب را در برابر حقیقت عظیم تاریخ، یعنی حقانیت حضرت علی (ع) قرار میدهد و با سوالاتی چون «علی بعد از پیامبر دشمن شد و معاویه یک شبه پیغمبر شد؟» روح کنجکاو مخاطب را به تلاطم میاندازد. خنجری برای سه نفر مخاطب را در خلال گفتوگوهای مخالفان و موافقان علی (ع) به پرسشگری و تامل وامیدارد و عشق به مولا را در دل زنده میسازد.
علاقهمندان به رمانهای تاریخی و مستند، افرادی که به تاریخ ایران باستان علاقه دارند و میخواهند دوره گذار ایران از حکمت ساسانی به اسلام را مطالعه کنند، کسانی که به دنبال روایتی انسانی و تأملبرانگیز از انتخابهای سرنوشتساز هستند. این قبیل افراد مخاطبان رمان خنجری برای سه نفر میباشند.
رستم میگفت در این سالها یزدین مسیحیت یعقوبی را حسابی گسترش داده و شمطا کنیسه کوچکش را آباد نگه داشته. این حرفها را که میزد اسکیلاس به یاد آوازها و دعاهای شمطا می افتاد. وقتی با آن حالت عجیب پیچ و تاب دادن بدنش، دعاها را زمزمه میکرد و یادش میآمد که مادرش دستش را میکشید که طرف شمطا نرود. چهره مادر را به یاد نمی آورد، اما دعا خواندنش را چرا. چیزی شبیه تعظیم، شبیه به خاک افتادن. بعد دستهایش را بالا میبرد. اسکیلاس میرفت کنارش دراز میکشید و سرش را روی پایش میگذاشت. دستهای مادر گرم بود. ناگهان دوباره خاطره بهم خورد. صدایی جیغ میزد نیا! شیشهای میشکست و اسکیلاس دیگر نمیخواست در رؤیا فرو برود. همراه رستم به سربازخانهها هم سر زد. پسران جوانی را دید که شبیه گذشته خودش پرشور بودند. پسران کشاورز و مردم فقیر ایران توی چهره هرکدام نستور را میدید، با آن دندانهای فاصلهدار و پیشانی بلند و چشمهای ریز و خندههایی که هیچ وقت محو نمیشد.
نظرات