کتاب خاکسپاری دوم بانوی مرگ به قلم نیما اکبرخانی رمانی امنیتی-اطلاعاتی است که از تقابل دو نیروی کارکشته اطلاعات ایران و موساد اسرائیل سخن میگوید.
خانم راشل هرتزوگ افسر اجرائی سازمان اطلاعات و عملیات ویژه اسرائیل-موساد- با پرواز لوفت هانزا وارد ترکیه شد و از آنجا با نام مستعار آنا اسمیت دو شب در یک هتل چهار ستاره اقامت کرد. بعد راننده به سراغش آمد و با هم به سمت یکی از خانههای امن که مطمئن بودند سازمان اطلاعات خارجی ترکیه، اطلاعاتی از وجودش ندارد، راهی شدند. هویتها تغییر کرد. حالا راشل خبرنگار سیانان بود و میتوانست راهش را به سمت غازی عنتپ به راحتی باز کند. راشل اطلاعات بسیاری از دشمنانشان که در یک سال اخیر به سوره تردد داشتهاند، را خریده است. لبنانیها، افغانها، پاکستانیها، عراقیها و صد البته مهمترین دشمنشان ایرانیها.
این یک روی ماجرای کتاب خاکسپاری دوم بانوی مرگ است. روی دیگر قصه زندگی مجتبی را روایت میکند. 37 سال قبل، خرداد 1360، غروب سوسنگرد. مجتبی که دیگر طاقتش طاق شده است با نگاهی به عباس میگوید: «عباس آقا میترسم». اما عباس نه تنها دلداریاش نمیدهد، بلکه با عبارت «اون موقع که توی عقبه بهت گفتم نیا و اومدی» آتش غیرتش را شعلهور ساخت. مجتبی که در کوره هشت ساله جنگ پخته شده است، پس از جنگ به افسر اطلاعات ایران تبدیل میشود و در جنگ داخلی سوریه نیز شرکت میکند.
نیما اکبرخانی پس از خلق این دو شخصیت آنها را در تقابل با یکدیگر قرار میدهد. راشل که به دلیل جاسوسیهای بینظیرش توسط همکارانش به نام بانوی مرگ شناخته شده است، دیگر حنایش رنگی ندارد. برخی از عملیاتهای ترور او نافرجام باقی میماند. اما این جریان از کجا آب میخورد. آیا مجتبی میتواند راشل را برای همیشه به درک واصل کند؟
تا همراه مجتبی میثمی از جنگ هشت ساله تا جنگهای نیابتی خاورمیانه را لمس کنیم، کشف کنیم ناامنی منطقه خاورمیانه از کجا آب میخورد، جنایت اسرائیل را لمس کنیم و سطح بالاتری از آدرنالین را تجربه کنیم.
اگر چه خود کتاب ادعا میکند «من رمان نوجوان هستم»، اما این رمان جذاب علاوه بر نوجوانان بزرگسالان را نیز به خوبی با خود همراه میکند.
تک تیرانداز پشت سرش بود. قصد داشتند اسیرش کنند به باسنش شلیک کرده بود؛ درست هم زده بود. آدم لگن شکسته، لنگ و کند نیست فلج است؛ یک متر هم توان جابه جایی ندارد. ماهیچه هایی که استخوان لگن را پوشانده رگ زیادی ندارد و کسی از خون ریزی از ناحیه ی لگن بسرعت نمیمیرد با آدمهای کاربلدی روبه رو شده بود. فکر کرد تبلت هنوز محکم در دستش بود. دکمهی بغلش را نگه داشت و میانبری که پیشتر برای چنین وقتی طراحی شده بود را بالا آورد و فشار داد. پنجرهی تأیید باز شد. گلولهی دوم دست راستش را از مچ کند. فهمید فاصلهی تک تیرانداز خیلی کمتر از چیزی است که فکر میکرده و فهمیده دارد چه میکند. نگاه کرد به تبلت و دید قبل از اصابت دست راست توانسته آخرین وظیفهی خودش را انجام دهد. تبلت داشت به سرعت روند غیر قابل بازگشت نابودی اطلاعاتش را انجام میداد.
نظرات