کتاب باروت سوخته جلد پایانی چهارگانه خانم زهرا اسعد بلند دوست است که رمانی در ژانر امنیتی، جاسوسی و هیجانی است، اما در کنار خط امنیتی، بخش مهمی از داستان به روابط انسانی، گذشته شخصیتها، هویت و پیامدهای انتخابهای آنان میپردازد.
برخلاف سه جلد قبلی، یعنی «چایت را من شیرین میکنم»، «مثل بیروت بود» و «باروت خیس» کتاب باروت سوخته چندان آرام آغاز نمیشود. راوی در میان فریاد، اعتراض، انفجار، تیراندازی و آشوب قرار دارد و داستان خیلی زود مخاطب را وارد فضایی آشفته و پراضطراب میکند. در باروت سوخته دیگر باید سرنوشت تمام شخصیتهای داستان را مشخص کنیم.
در جلد قبل، باروت خیس، با اریحا که نیروی کارکشته اسرائیل بود آشنا شدیم و با ماموریتهای او به اوج اضطراب رسیدیم. برای این نیروی مرموز موساد اتفاقاتی رخ داد، که او را از یک مأمور قدرتمند به شخصیتی تبدیل کرد که باید برای بقا، هویت و آینده خودش بجنگد. او با گذشتهای سنگین، خاطراتی آشفته و موقعیتی نامعلوم دستوپنجه نرم میکند و همین مسئله باعث میشود بخش مهمی از جذابیت داستان از درگیریهای درونی این شخصیت بیاید. اریحا که حالا در سلولی نمور اسیر شده است، فکر نمیکرد که روزی همسایه علیزاده شود. اریحا خودش چنین میگوید: «روزی که پرونده علیزاده دیوونه رو از وسط شلختگیهای میز نیما بیرون میکشیدم و میخوندم، حتی از ذهنم رد نمیشد که چند وقت بعد، همسایهش بشم.»
داستان خیلی زود به درگیریهای مسلحانه متعدد میرسد. به لحظههایی که کلت کمری از شدت خشم به پیشانی دشمن نشانه میرود و لرزش دست مانع چکیدن ماشه میشود. صحنهسازیهای متعدد و شفاف مخاطب را در میانه گرد و غبار مبارزات و بوی باروت سوخته رها میسازد و به لحظاتی چون، لحظه زیر میرساند:
«چشم باز میکنم. زیر تابش نور ماشینها، صورت یه مرد رو بالای سرم میبینم. یکی از عراقیهاست. با لباس نظامی و سیبیلهای مرتب. دستش تیرخورده و نفس نفس میزنه. بلافاصله پشت باریکه، پناه میگیره و شلیک میکنه. صدای تیراندازیها اوج میگیره. خم میشه و خودش رو میکشه سمت من. میگه: از حشدالشعبی هستیم. ما رو حاج اسماعیل فرستاده. نگران نباش.»
حاج اسماعیل، همان دوست شهید اسماعیل و مافوق بسام در این جلد هم حاضر میشوند و سبب لبخند هیام و اخم اریحا میشوند. داستان با سکوت فادیه و زمزمه آروم اریحا که میگوید: ولی من این صدا، این چشمهای رنگی رو میشناسم ... تمام میشود. اما این نقطه پایان سرآغازی است بر یک نقطه آغاز دیگر. پس داستان هنوز ادامه دارد.
اگر به کتابهای خانم اسعد علاقهمند هستید، بهتر است ترتیب زیر را در سیر مطالعاتیتان رعایت کنید:
۱. چایت را من شیرین میکنم
۲. مثل بیروت بود
۳. باروت خیس
۴. باروت سوخته
خانم اسعد با بهرهگیری از حوادث اخیر منطقه خاورمیانه و رخدادهای درونی ایران مرزی بین واقعیت و خیال ترسیم میکنند و رمانهایی امنیتی، اطلاعاتی و تا حدودی عاشقانه خلق میکنند. این فضای داستانی جدای از تزریق هیجان به بطن زندگی مخاطب او را با حوادث اخیر خاورمیانه و مجاهدتهای پاسداران امنیت آشنا میسازد.
همه افرادی که میخواهند از هزارتوی رمانهای امنیتی، سیاسی و جنایی عبور کنند، افرادی که میخواهند استرس قرار گرفتن زیر نشانه تکتیراندازان داعش را تجربه کنند، افرادی که میخواهند همراه پاسداران امنیت و مدافعان حرم سختی بکشند و علاقهمندان به تحولات منطقه خاورمیانه مخاطبان این رمان هستند.
بوی عجیبی حس میکنم. تلفیق عطر نان بیات و علف و کاهگل و.... به چیزهای دیگه که نمیدونم چی صدای سکوت میآد از اونها که وسطش هورت کشیدن چایی رو میشنوی میخوام پلک از پلک بردارم؛ اما سخته دل و جسمم یاری نمیکنن یکی این حوالی سیگار روشن کرده بوی گسش رو حس میکنم دلم ضعف میره گرسنه مه به هر جون کندنی هست چشم برمی دارم از خواب زمان و مکان رو گم کرده م دیدم واضح نیست؛ اما متوجهم که زیر یه پنجره چوبی دراز به دراز افتادهم نور از بین پرده های سفید ،توری خودش رو پهن کرده روی جسدم. چند بار پلک میزنم تا مسیر تماشام باز شه یهو یادم می آد. یهو همه اون جهنم در صدم ثانیه تو حافظهم جون میگیره عین برق گرفته ها تو جام نیم خیز میشم که از زور درد نعره میزنم و دوباره میافتم نگاهم به روبه رو میشینه. ظاهراً اینجا یه کلبه روستاییه در چهار طاق بازه به مرد در حالی که استکان چایی به دست داره تکیه ش رو انداخته روی چهاچوب در و یک به یک سیگار دود میکنه با طمأنینه سرد و عجیبی واستاده به تماشام.
نظرات