کتاب باروت خیس به قلم خانم زهرا اسعد بلند دوست، رمانی امنیتی، سیاسی و تا حدودی عاشقانه است که از ماجرای نفوذ و تقابل نیروهای منطقه و عملیاتهای اطلاعاتی میگوید.
باروت خیس با دختری به نام فادیه داستان را آغاز میکند. او که از کودکی آموزشهایی سخت دیده است تا تبدیل به یک نیروی امنیتی-اطلاعاتی شود اکنون سر از عراق درمیآورد تا گزارش دندانگیری از عراق به دست آورد. اما تجربه او از سوریه، یمن و افغانستان آنقدر زیاد است که دیگر موضع فعلی عراق تجربه جدیدی به داشتههایش اضافه نمیکند. فادیه و بسام در بیابانهای داغ عراق از گرما لهله میزنند و خطر عقرب و داعش را نیز در یک قدمی خود حس میکنند. فادیه باید جدای از ثبت گزارش یک فرمانده را نیز شکار کند، اما زهی خیال باطل! ولی او آنقدرها هم که فکر میکنید دست و پا بسته نیست.
با ورود دانیال و حاج اسماعیل به داستان ماموریت رنگ و بویی تازه میگیرد. از طرف دیگر، پای نیروهای اطلاعاتی و مهرههای موساد نیز به ماجرا باز میشود و فادیه در موقعیتی قرار میگیرد که دیگر نمیتواند بهسادگی تشخیص دهد چه کسی شکارچی است و چه کسی شکار.
ترکیب عجیب مأموریت، نفوذ، موساد، عملیات امنیتی، تعقیب و گریز در کنار دلدادگی و غافلگیری فضای دوگانه و گاه متضادی به رمان میبخشد. حضور یک زن در مرکز داستان و قرار گرفتن او بر سر دوراهیِ رسالت شومش و انسانیت داستان او را به سوی هویت، انتخاب، احساس، اعتماد و تردید میکشاند. در واقع، فادیه شخصیتی نیست که صرفاً از ابتدا تا انتهای داستان یک مسیر مستقیم را طی کند؛ شرایط مختلف او را در موقعیتهایی قرار میدهد که باید بین آنچه برایش ساخته شده و آموزش دیده و آنچه خودش تجربه میکند، انتخاب کند.
تا نفس در سینه حبس کنیم، آدرنالین خونمان را به حد اعلی برسانیم، دل ببندیم به شخصیتهای سفید داستان و از تقابل سفیدی و سیاهی و مبارزه خیر و شر برسیم به اتفاقات خاورمیانه، داعش و حضور موساد در منطقه.
به علاقهمندان داستانهای امنیتی و جاسوسی، مخاطبانی که از فضای پرتعلیق و گرهافکنیهای روانشناختی لذت میبرند و کسانی که دوست دارند روایتهایی با محوریت شخصیتهای زنِ قدرتمند و پیچیده را بخوانند.
یکی از جوان ها بلندگو را مقابلش تنظیم کرد سید حسن خاضعانه او را دعوت به سخنرانی نمود. با همان لبخند همیشگی و خاصی که کنج لب داشت زبان به سخن گشود، عربی و روان بسام روی صندلی کناری ام آرام نمی گرفت و مدام خودکار را بین پنجه هایش بازی میداد نگاهی کوتاه به چهره اش انداختم. تبسمی مالامال از تحسین در عمق صورت داشت. من برای حضور در این جمع به عنوان خبرنگاری معتمد سالها تلاش کرده بودم و حالا او با تکانهای متوالی خودکار داشت تمرکزم را به هم میریخت خودکار را از میان انگشتانش بیرون کشیدم. به نیم نگاهی اکتفا کرد و باز سراپا حواس گشت برای حل شدن در اقیانوس فرمانده قاسم سلیمانی مردی که مغناطیس بلعنده ای داشت.
نظرات