کتاب عزرائیل ۱.۵ با زیر عنوان روزهای تاریک ادامهای متفاوت از مجموعه عزرائیل، نوشته نیما اکبرخانی است که در ژانر امنیتی - اجتماعی منتشر شده است. این کتاب در واقع پلی میان جلد اول و ادامه داستان است.
برخلاف جلد اول، در این قسمت مستقیماً با قهرمان اصلی روبهرو نمیشویم؛ بلکه داستان از زاویهای تازه روایت میشود و شخصیتهای جدیدی وارد دنیای عزرائیل میشوند. هسته اصلی داستان دربارهی یک مدافع حرم است که در شرایطی خاص قرار گرفته و شروع میکند به روایت زندگیاش برای فرزندش. این روایت، از سالهای نوجوانی او آغاز میشود و بهتدریج به وقایع مهمتری در سالهای بعد میرسد. «عزرائیل ۱.۵» بیشتر از اینکه یک ادامه مستقیم باشد، یک پیشزمینه عمیق و انسانی برای داستان اصلی است؛ کتابی که کمک میکند دنیای عزرائیل را بهتر بشناسی و برای ادامه داستان آماده شوی، بدون اینکه رازهای اصلی لو برود. در این قسمت داستان علیزاده و حمیدرضا، داستان قاتل و کارآگاه و اتفاقات ترسناکی که در پشت پرده میافتد، از جای دیگری پی گرفته میشود؛ از جایی که یک جنگجوی مدافع حرم در ایران دستگیر میشود و ما به عنوان خواننده، مخاطب نامههای او میشویم به فرزندش. این کتاب سرنخ داستان عزرائیل را از سمت دیگر ماجرا میگیرد و با روایت اتفاقاتی که به مدافعین حرم، کشورهای همسایه، گروهکهای تروریستی و پشت پردههای امنیتی میپردازد، داستانی در سبک تریلر، هیجانی و کارآگاهی میسازد.
عنوان کتاب نیز فقط یک اسم نیست؛ یک مفهوم است. روزهای تاریک یعنی لحظاتی که هیچ چیز قطعی نیست، مرز بین درست و غلط مبهم میشود و انسان باید در تاریکی تصمیم بگیرد.
در طول داستان، خواننده با:
آشنا میشود؛ بدون اینکه داستان فقط یک روایت جنگی ساده باشد.
روایت احساسی در کنار فضای امنیتی و واقعی، تمرکز روی ریشههای شکلگیری شخصیتها، ایجاد زمینه برای اتفاقات مهم در جلدهای بعدی و ترکیب خاطره، روایت شخصی و تعلیق داستانی از ویژگیهای شاخص این جلد است.
تا دنیای جنایی و معمایی روزهای تاریک را با استرس و اضطراب بخوانیم و لحظاتی آدرنالین بالا را تجربه کنیم.
علاقهمندان به
مشکل اون روزهای من و مجتبی بیشتر این بود که زیادی توی منطقه مونده بودیم. مشکل اینجا بود که اول کار رو انجام میدادیم، بعد فکر میکردیم. اینم از همونا بود. برگشت برای ما توی اون شرایط یه معنی بیشتر نداشت و اونم دستگیری توسط وزارت اطلاعات و احتمالاً اعدام بود. اینجا رو اگر خوب متوجه نشی حق داری. مثل تفاوت نقشهها نیست و باید برات بیشتر توضیح بدم. مسأله این بود که ما از ایران، یا اگر بخوام دقیقتر بگم از تهران رفته بودیم بیروت. توی گذرنامههامون مُهر خروج از ایران و ورود به لبنان بود، نه سوریه. ما قاچاقی رفته بودیم سوریه و به یه گروه شبه نظامی چند ملیّتی شیعی علوی پیوسته بودیم و جنگیده بودیم. مشکل اینجا بود که نمیتونستیم ثابت کنیم. نمیتونستیم برای تشکیلات امنیتی توضیح بدیم که ما یکی از عناصر به اصطلاح تکفیری نیستیم. نمیتونستیم سندی ارائه بدیم که ما این طرفی هستیم، نه اون طرفی. شرایط هم اون روزها این بود که هر روزی، یا هر چند روزی یه ویدیویی درمیآمد و یه عده با صورتهایی که با چفیه پوشیده شده بود، پیام میدادن که به زودی حساب فلان کشور و مردم کافرش رو میرسن و بعد هم چندتا الله اکبر بلند میگفتن و سر یه بدبختی رو میبریدن که از قبل جلوشون زانو زده بود و مدعی بودن که این جاسوس همون فلان کشوره. البته که دروغ میگفتن. با تجربهای که من توی این سالها و این مبارزهها پیدا کردم اینا اغلب بقال، نجار، الکتریکی، نونوا، سیگارفروش، بنّا و خلاصه صاحبهای مشاغل محلهها و شهرهایی بودن که افتاده بودن دست اینا و از قضا اون آدم حاضر نشده بود براشون مفتی کار کنه!
نظرات