عزرائیل ۱ اولین جلد از مجموعهای هیجانانگیز به قلم نیما اکبرخانی است که در ژانر جنایی و امنیتی نوشته شده و توسط انتشارات کتابستان منتشر شده است.
این رمان یک داستان پرکشش و پرتعلیق است که به موضوعات امنیتی، جاسوسی و سیاسی میپردازد و بخشی از اتفاقات مهم چند دهه اخیر ایران را در دل داستان روایت میکند. داستان حول تقابل دو شخصیت شکل میگیرد:
این تقابل از تهران تا خارج از کشور (مثل قبرس) کشیده میشود و فضای داستان را به یک تعقیبوگریز نفسگیر تبدیل میکند. روایت چندلایه و واقعگرایانه از مسائل امنیتی، ترکیب هیجان، تعلیق و اطلاعات مستندگونه، پرداختن به لایههای پنهان جنگ و سیاست در کنار نثر روان و داستانی توانسته خواننده را تا پایان درگیر کند.
از همان ابتدا خواننده وارد دنیایی پیچیده از تعقیب، راز و درگیریهای پنهان میشود. در مرکز داستان، یک افسر امنیتی قرار دارد که درگیر پروندهای حساس و پیچیده میشود؛ پروندهای که به یک شخصیت مرموز و خطرناک گره خورده است. این فرد ناشناس، نهتنها بهسادگی قابل شناسایی نیست، بلکه ردپایش در اتفاقات مختلفی دیده میشود که به گذشته و تحولات مهم چند دهه اخیر وصلاند. با پیش رفتن داستان، روایت بین مکانهای مختلف (از تهران تا خارج از کشور) جابهجا میشود و لایههای جدیدی از ماجرا آشکار میگردد. در این مسیر، شخصیتها با تصمیمهایی روبهرو میشوند که مرز میان وظیفه، حقیقت و بقا را مبهمتر میکند.
تا در هزار توی یک داستان امنیتی و جاسوسی سطح بالاتری از آدرنالین را تجربه کنیم و معماهای کتاب را حلاجی کنیم.
علاقهمندان به
علیزاده به سمت رجب راه افتاد. رجب دختربچه را زمین گذاشت و اسلحه را به سمت علی گرفت. علی دستهایش را باز کرد و سینهاش را جلو داد و گفت: «بزن: رجب درنگ نکرد. ماشه را کشید. دختر بچه از نرسیدن اکسیژن بیهوش نقش زمین شد. رجب ماشه سلاح را فشرد. چکش برتا تقی صدا کرد و صدای تق خفیفی داد. مثل این بود که اسلحه هم شلیک کرد، هم نکرد. صدایش زیادی کم بود. علیزاده سریعتر از آنکه به ذهن رجب برسد قدم بعدی را برداشت. اسلحه را از بالا گرفت و با حرکتی سریع چرخاند. انگشت اشاره رجب بین ماشه و قبضه اسلحه گیر کرد. شکست و تقی صدا داد. لحن رجب عوض شد. علیزاده نمیفهمید چه میگوید؛ ولی لحنش لحن آدمهایی بود که پیش از مرگ التماس میکنند. علی رجب را به عقب هل داد و از دفتر کار بهروز خارج کرد. به در که رسید برگشت و گفت: «پاشو بچه رو جمع کن.» بعد هم رجب را به داخل حمام برد و در را پشت سرش بست. بهروز خودش را به سمت بیزبون پرت کرد و او را در آغوش گرفت. صدای گریهاش بلندتر شده بود. صدای شیر آب را شنید. باز شده بود و با قدرت تمام داشت وان را پر میکرد. چند لحظهای صدای فریادهایی خفه را شنید که همراه با دست و پازدن بود. شش دقیقه بعد، آن هم تمام شد.
نظرات