مجموعه نه جلدی روزی روزگاری ایران به قلم مهدی میرکیایی داستان رشادتهای قهرمانان بزرگ ایران زمین در برابر استعمارگران را روایت میکند. این مجموعه ترکیبی از قهرمانان ایران باستان با دلاوران تاریخ معاصر ایران است که با ادبیاتی روان و تصویرگری زیبا برای نوجوانان مهیا گشته است.
کتاب روزی روزگاری ایران در جلد اول خود با عنوان «تو سرزمین ایران را نخواهی دید» از نبرد سورنا، سردار بزرگ ایران، با سپاه روم خبر میدهد. این اثر که به قلم مهدی میرکیایی نگاشته شده است با ادبیاتی ساده و روان، نوجوانان را با فرهنگ ایران باستان و دلاوران ایران زمین آشنا میکند. زهرا زرینپور تصویرگری این جلد را انجام داده است.
کتاب روزی روزگاری ایران در جلد دوم خود با عنوان «روزی که همه کلاهشان را آتش زدند» از نبرد پهلوانی به نام عبدالرزاق سبزواری علیه مغولها میگوید. این اثر که به قلم مهدی میرکیایی نگاشته شده است با ادبیاتی ساده و روان، نوجوانان را با فرهنگ ایران کهن و دلاوران ایران زمین آشنا میکند. زهرا زرینپور تصویرگری این جلد را انجام داده است.
وقتی شاه عباس صفوی در سال 996 هجری قمری به پادشاهی رسید ایران از شرق توسط ازبکها و از غرب توسط عثمانیها مورد هجمه قرار گرفته بود و ایران پهناور روز به روز کوچک و کوچکتر میشد. جنگهای داخلی و اختلاف فراوان بین سران سپاه حکومت صفویه سبب شده بود مناطقی زیادی از ایران جدا شوند. شاه عباس این وضعیت را تاب نیاورد و پس از پایان دادن به جنگهای داخلی توانست شرق ایران را از دست ازبکها رها کند. او در حالی که همراه سپاهش میجنگید به غرب رفت و عثمانیها را از ایران بیرون کرد. شاه عباس مناطقی از نهاوند تا بغداد و از تبریز تا ایروان و شیروان را به ایران بازگرداند. این داستان جذاب را در جلد سوم مجموعه روزی روزگاری ایران با عنوان «باید راز گنجینه را به من بگویی» مطالعه کنید.
پرتغال اولین کشور اروپایی بود که تصمیم گرفت سرزمینهایی را در مناطق دوردست جهان به اشغال درآورد. آنها جزیره هرمز در خلیج فارس را یکی از سه نقطة مهم برای تجارت جهانی میدانستند و در سال ۹۱۲ هجری قمری ابتدا جزیرههای هرمز و قشم و سپس بخشی از ساحل را که روبه روی این دو جزیره بود و آن را گمبرون نامیده بودند اشغال کردند. در این سالها حکومت صفویه به تازگی بر ایران مسلط شده بود و و شاه اسماعیل اول و سه پادشاه بعد از او چون پرتغالیها را متحد ایران در نبرد با عثمانیها میدانستند اشغال این مناطق را تحمل میکردند؛ اما شاه عباس اول تصمیم گرفت گمبرون و جزیرهها را از آنها پس بگیرد و برای همیشه پرتغالیها را از خلیج فارس اخراج کند. او در سال ۱۰۲۲ قمری سردار خود، امام قلی خان، را برای این کار مأمور کرد. امام قلی خان نخست ساحل گمبرون را آزاد کرد و این ساحل به نام شاه عباس، بندر عباس نامیده شد. او سپس به قشم و هرمز هجوم برد و این جزیره ها را نیز آزاد کرد. اکنون کتاب «با نام دیگری صدایم بزن» از رشادتهای امام قلیخان میگوید و معنای قهرمان را زنده میکند. این داستان جلد چهارم این مجموعه است.
کتاب روزی روزگاری ایران در جلد پنجم خود با عنوان «اینجا همه درباره تو حرف میزنند» از نبرد میرمهنا علیه هلندیها در خلیج فارس میگوید. هلندیها از دوران صفویه به ایران رفت و آمد داشتند و به ویژه به تجارت ابریشم مشغول بودند؛ اما در دوران حکومت زندیه و در سال ۱۱۶۷ هجری قمری جزیره خارک را اشغال کردند و قلعهای هم در آنجا ساختند. آنها میخواستند با بهره بردن از این پایگاه هم از تجارتشان حمایت کنند و هم بر خلیج فارس مسلط شوند، اما نه مردم جزیره از این اشغال راضی بودند و نه ساکنان بندر ریگ که در ساحل روبهروی خارک قرار دارد. اهالی بندر ریگ به رهبری فردی به نام «میر مهنا» به مبارزه با هلندیها مشغول شدند و سرانجام توانستند در سال ۱۱۸۰ هجری قمری آنها را برای همیشه از جزیره خارک و خلیج فارس بیرون کنند.
کتاب روزی روزگاری ایران در جلد ششم خود، با عنوان این دالان به کدام خانه میرسد، به مقاومت مردم ایران در برابر روسیه تزاری میپردازد و از دو جنگ ده و دو ساله مردم ایران با ارتش قدرتمند روس میگوید. حدود دویست سال پیش روسیه تزاری به ایران حمله کرد. اولین جنگ ده سال و دومین جنگ، دو سال طول کشید. ارتش روسیه که سالها پیش توانسته بود ارتش ناپلئون، امپراتور مشهور فرانسه، را شکست دهد، اکنون در برابر ایرانیها زانو زده بود. تا اینکه یک دیپلمات انگلیسی به نام جیمز موریه اطلاعات ارتش ایران را تقدیم دشمن کرد و ارتش ایران را که در منطقه اصلان دوز اردو زده بود زمینگیر کرد. پیش از این ایرانیها بارها توانسته بودند به حملات روسها پاسخ دهند. به عنوان مثال شهر گنجه پنج بار بین ایران و روس دستبهدست شد.
در سال 1273 هجری قمری دولت انگلستان به جنوب ایران حمله کرد تا پادشاهان قاجار را به پذیرش خواستههایش مجاب کند. دولت انگلستان خواهان جدایی هرات، که امروز بخشی از افغانستان است، از ایران بود. هر چند نیروهای دولتی از انگلیسیها شکست خوردند، اما مقاومت تفنگچیهای تنگستان کار را برای آنها سخت کرد. آنها از نیروهای مردمی بوشهر در ریشهر شکست خوردند و این شکست سبب خودکشی ژنرال استاکر، فرمانده زبده انگلیسیها شد. کتاب اینجا لانه فاختهها نمیشود این برهه حساس تاریخی را روایت میکند. این داستان جلد هفتم کتاب است.
کتاب آنها از کبوترها میترسند به قلم مهدی میرکیایی و تصویرگری زهرا جعفری جلد هشتم مجموعه روزی روزگاری ایران را تشکیل میدهد. این مجموعه داستان رشادتهای قهرمانان بزرگ ایران زمین در برابر استعمارگران را روایت میکند. سال 1285 خورشیدی بود که مردم ایران نهضت مشروطیت را آغاز کردند تا بتوانند مجلس شورای ملی را تاسیس کنند. مجلس باید برای کشور قانون وضع میکرد تا پادشاهان قاجار به میل خویش حکومت نکنند. روسیه تزاری با این کار مخالف بود. یک سال بعد روسیه و انگلستان ایران را بین خود تقسیم کردند. روسیه شمال ایران را از آن خود کرده بود و انگلستان بر جنوب ایران چنبره زده بود. روسیه و انگلیس در قلمرو خود دست به هر جنایتی میزدند و کسی جلودار آنها نبود. در سال 1291 خورشیدی روسیه برای اینکه از مردم زهر چشم بگیرد به حرم امام رضا (ع) حمله میکند و مردم را به خاک و خون میکشد. کتاب «آنها از کبوترها میترسند» داستان ایستادگی مردم ایران در برابر این زیادهخواهان است.
کتاب هنوز یک نفر باقیمانده به قلم مهدی میرکیایی و تصویرگری مریم فاضلی جلد نهمِ مجموعه روزی روزگاری ایران است. صدام حسین در شهریور 1359 به ایران حمله کرد. آذر همان سال بود که نیروی دریایی عراق به کمک نیروی هواییاش میخواست خلیج فارس را از آن خودش کند، اما عملیات مروارید کار آنها را برای همیشه یکسره کرد. عملیات مروارید با حمله ایران به سکوی نفتیِ البکرِ عراق شروع شد. پس از آن نیروی دریایی و نیروی هوایی ایران با هم همپیمان شدند تا عراق را زمینگیر کنند. پس از مجاهدتهای فراوان و تلاشهای ناوچه پیکان، ارتش عراق برای همیشه با دریای ایران خداحافظی کرد. اما جنگ از مسیر هوا و زمین ادامه یافت.
ایران، سرزمین دلیران است. مطالعه این کتاب ما را با زندگی این غیور مردان آشنا میکند و اوج فرهنگ و تمدن ایران باستان را نیز به رخ میکشد.
نوجوانان زیر 16 سال، مربیان و معلمان و والدینی که میخواهند قصههای کهن ایرانی را، قصه شب فرزندانشان سازند مخاطبان این داستان هستند.
مادر گفت: «حصیر؟ این سرگرمی زیور است. مگر چند نفر سبد می خرند؟» و سبد نیمه کاره را از دست بابا کشید و جلوی زیور انداخت. بابا پاهایش را توی سینهاش جمع کرد و بازوهایش را دور زانوها انداخت. گفت میروم توی نخلستان کار میکنم. مادر گفت: «اولین جایی که توی جنگ میسوزد نخلستانهاست.» نگاه بابا به کف خاکی حیاط خیره بود. گرسنه هم بمانیم بهتر از این است که برای آنها کار کنی. دیگر به آنجا نمیروی همین». و از جا بلند شد و به طرف در خانه رفت. کلون در را با سروصدا کشید و بیرون رفت زیور احساس کرد بابا در را محکمتر از همیشه به هم کوبید.
نظرات