کتاب ناطوردشت اثر ماندگار جی.دی.سلینجر ، یکی از تأثیرگذارترین و محبوبترین رمانهای ادبیات معاصر جهان است که به ناآرامیها، سرکشیها و دغدغههای دوران نوجوانی را به تصویر میکشد. این اثر که اولین بار در سال ۱۹۵۱ منتشر شد، همچنان جایگاه ویژهای در قلب خوانندگان و کنترلان دارد و بهعنوان از شاهکارهای قرن بیستم یکی میشود.
داستان ناطوردشت از زبان نوجوان ۱۶ ساله به نام هولدن کالفیلد روایت میشود که پس از اخراج از مدرسهاش در پنسیلوانیا، سه روز پرماجرا را در نیویورک میگذراند. هولدن، شخصیتی سرکش و حساس، با زبانی صریح و لحنی طنزآمیز، تجربیات و دیدگاه های خود را درباره جهان اطرافش بازگو می کند. او به شدت از ریاکاری و سطحینگری جامعه خسته است و در جستجوی معنا و هویت واقعی، سردرگم و تنها به نظر میرسد. این روایت صادقانه و عاطفی، مخاطب را با بحرانهای درونی، تنهایی و نارضایتیهای هولدن همراه میکند، به طوری که هر خواننده میتواند از خود را در او بیابد.
رمان ناطوردشت با پرداختن به موضوعاتی مانند بیگانگی، هویتیابی و نقد ارزشهای مصرفگرایانه جامعه آمریکای دهه پنجاه، به اثری فراتر از یک داستان ساده تبدیل شده است. این کتاب روایتی از دوران نوجوانی، بلکه تصویری از مشکلات انسانی و بحرانهای وجودی است که مخاطبان را به تفکر وادار میکند.
ترجمه دقیق و روان احمد کریمی که توسط نشر امیرکبیر منتشر شده است، بهخوبی لحن صمیمی و بیپرده از هولدن را حفظ کرده و حس و حال خاص این اثر را به خوانندگان فارسیزبان منتقل میکند. نشر امیرکبیر نیز با کیفیت بالای چاپ، این شاهکار ادبی را در قالبی شایسته به مخاطبان ارائه کرده است
ناطوردشت تنها یک کتاب نیست؛ بلکه آینهای است که خواننده را به احساسات، ارزشها و معنای زندگی خود دعوت میکند. این اثر برای علاقهمندان به ادبیات داستانی، کسانی است که بههای انسانی را میپردازند.
ناطوردشت را به کسانی که به تحلیل روانشناختی شخصیتها و مشکلات نوجوانی علاقه دارند، پیشنهاد میکنم. این کتاب برای هر کسی که دنبالهروی داستانهای متفاوت و عمیق از دنیای درونی شخصیتها باشد، جذاب و خواندنی است.
امتحان کردم من به اتاقم رفتم و کمی آب به سرم زدم؛ اما موهای کوتاه را نمی شد شانه زد. بعد که ببینم آیا نفسم از آن همه . سیگارهایی که کشیده بودم و ویسکی اسکاچ و سودایی که توی باشگاه ارنی خورده بودم، بو میدهد یا نه. کاری که در این مورد باید کرد این است که دست را گرفت جلوی دهان و نفس را فرستاد توی دماغ. ظاهراً زیاد بو نمی داد؛ ولی با این حال دندانهایم را شستم. بعد، پیراهن تمیز دیگری تنم کردم می دانستم که برای خاطر یارو لازم نیست آدم خودش را سرتاپا شیک و پیک بکند؛ اما این کاری بود که میشد در عالم بیکاری کرد. کمی متشنج و عصبانی بودم. رفته رفته داشتم به شوق می آمدم؛ اما با این حال کمی متشنج و عصبانی بودم اگر حقیقتش را بخواهید من هنوز هم پسرم برای من چندین بار پا داده که از این وضع بیرون بیایم؛ اما هنوز کاری صورت نداده ام. در این جور موارد همیشه یک چیز اتفاق میافتد. در هر صورت همیشه یک چیز اتفاق می افتد. با این حال یکی دو بار چیزی نمانده بود که کار را یکسره بکنم. به خصوص یک دفعه اش خوب یادم است هر چند بدشانسی رو کرد. جزئیاتش خوب به خاطرم نمانده. موضوعی که هست این است که بیشتر اوقات موقعی که آدم همه کارها را رو به راه میکند طرف پی در پی به آدم میگوید نکن، بدبختی من اینجاست که من هم ولش میکنم؛ اما بیشتر پسرها تا کار را تمام نکنند ول کن نیستند، اما من اخلاقم این طور نیست. آدم هیچ وقت نمیتواند بفهمد که ته دل اینها واقعاً چه می گذرد. در هر صورت هر وقت به من بگویند دست بردار، من هم دست برمی دارم و ول میکنم. بدبختی اینجاست که دلم هم برایشان می سوزد. منظورم این است که بیشتر دخترها بیش از اندازه نفهم هستند آدم بعد از اینکه مدتی با آنها باشد می بیند که واقعاً دارند عقلشان را از دست میدهند. شما اگر دختری را که کاملاً احساساتی شده است در نظر بگیرید میبینید که بالکل عقل از سرش پریده است.
نظرات