کتاب مرگ نوبه به قلم مهشید اسماعیلی رمانی عاشقانه از دل سعید و همسرش است که به جنگ میرسد و بمباران تهران. سعید و همسرش هر دو پزشک هستند. سعید در طول پستی و بلندیهای زندگی به این نتیجه رسیده است که انگار هیچ اتفاقی نمیتواند از او آدم متفاوتی بسازد. جنگ هم هرچقدر قدرتمند باشد، شبیه مابقی وقایع است و نمیتواند سعید را تغییر دهد! اما ...
داستان از زبان همسر سعید روایت میشود. در پلان اول نسرین که خسته کار است به سختی سر از پشتی صندلی برمیدارد تا چایی که آدمخور شده است را بنوشد. نسرین روی تصویر مادرش قفل میشود و به خاطرهها دل میبازد.
«پزشکی که نتواند مادر سرطانیاش را از دهان غول بیشاخ و دم مرگ بیرون بکشد، درس خواندنش پشیزی ارزش ندارد. به قول مادر خدا بیامرز: رسم دنیاست دیگه! گاهی نباید هیچکاری از دستت بربیاد تا یادت بمونه که تو فقط بندهای، نه خدا!»
همه چیز به خوبی و خوشی میگذرد تا اینکه موشک غارتگری بدون اجازه وارد حریم خانه نسرین و سعید میشود. اینجاست که مرگ نوبه جان میگیرد و خدشه بر گلوی سعید و نسرین میاندازد. اصلا میدانید مرگ نوبه چیست؟ آدمی یکبار زاده میشود و یک بار به مرگ آری میگوید. اما در این فاصله بارها مرگ را تجربه میکند، آن هم وقتی که عزیزانش را به فرشته مرگ میسپارد. این مرگ را مرگ نوبه باید نامید. ما مرگ نوبه را بارها تجربه میکنیم. اما این مرگ ما را از پا درنمیآورد. باید بایستیم و زندگی را بدون عزیزانمان به جریان بیاندازیم. حالا نوبت نسرین است که مرگ نوبه را تجربه کند.
نسرین خودش را به سختی به خرابههای خانه میرساند. کنار حیاط سعید و امید بیجان و خونین خوابیدهاند. صدای جیغ در گلوی نسرین خفه میشود و حالا نوبت یلداست.
-امیدم را کجا میبرید؟ یلداااا ... ماماان!
پلان دوم، نسرین در بیمارستان چشم باز میکند و تصویر او از خرابهها او را به سمت خانه میکشاند.
-کجا خانم دکتر نسرین؟ زنگ زدیم به مادرتون دارن میان اینجا. شما فعلا استراحت کن.
چه بلایی سر سعید و یلدا اومده؟ آیا عشق جاری در خانواده سه نفره، یلدا، سعید و نسرین همینجا به پایان میرسه؟ فعلا چیزی که مشخصه اینه که نسرین باید به زندگی ادامه بده.
-نسرین، عزیزم من هم مادرم و به اندازه تو از این جنگ لعنتی زخم خوردم. میخوای چکار کنی؟ میخوای ساعتها رو به عقب برگردونی؟ از دست هیچ کسی هیچ کاری برنمیاد. اون روزی که شوهرم شهید شد، بچه توی شکمم هفت ماهه بود و دوتا بچه دو و چهار ساله داشتم. من یک زن دست تنها بودم که باید از مادرم هم مراقبت میکردم. تو خودت همون روز بهم گفتی: تو باید خودت تنهایی زندگیت رو بسازی. تو مادری! اگه کم بیاری بچههات هم کم میارن. نسرین این حرفها رو تو زدی.
به نظرتون نسرین با مرگ نوبه از دنیا میره؟ یا دنیایی نو در برابرش زنده میشه؟
این کتاب دنیای جنگ را از کیلومترها عقبتر از خط مقدم روایت میکند و از تاثیرات جنگ و موشکباران بر مردم شهر میگوید. رمان مرگ نوبه توانسته عشق پاکی را تصویر کند که با مرگ نابود نمیشود.
جوانان، به ویژه دختران جوان، علاقهمندان به رمانهای عاشقانه و عموم بزرگسالان مخاطبان این نوشتار هستند.
از رفتن که حرف میزند، انگار تیغی به دست گرفته و در جانم فرومیکند. دلم میخواست که میتوانستم و مانعش میشدم؛ ولی من فقط یک غریبهام که هیچ لزومی ندارد آقای شهیدی به حرفش گوش کند. آدمی را که قاطعانه تصمیمش به رفتن است، نمیشود با یک کلام نگاه، یا غمزه ماندگار کرد! با ناراحتی میگویم:
-تو رو خدا سالم برگردید! به خدا من نمیتوانم جواب ننه رو بدم.
نظرات