کتاب شمشه شد به قلم مهدی پیرهادی مجموعهای از داستانهای کوتاه طنزآمیز است که خاطرات گرد و خاکی اوستا بناهای زحمتکش را به صفحه کاغذ نشانده تا بخندیم و بخندیم و بخندیم و پس از کلی لبخند با دنیای کارگری و سختیهای کار بنایی آشنا شویم.
فرز میدونید چیه؟ دستگاهی است پر سروصدا و مولد گرد و خاک و براده آهن که از آن برای بریدن سنگ یا آهن استفاده میشود. اما این سادهترین کاربرد فرز است. از آنجایی که بناها در محدودیتها زندگی میکنند ستاره میشوند و خلاقیت خود را تمام و کمال به اوج میرسانند. به دلیل همین تراوش خلاقیت است که یک اوستا بنا هنگام دعوای زن و شوهری با روشن کردن فرز مانع انتشار صدای خود و همسرش به بیرون منزل میشود!
کتاب شمشه شد با مکتوب کردن خاطرات بناهایی از سراسر کشورمان این مزههای دوست داشتنی را به کاممان میچشاند.
تا بخندیم و در پس لبخند خود پای درد و دل کارگران و بناها بنشینیم.
علاقهمندان به داستانهای کوتاه طنز، کارگران و بناهای عزیز و عموم اهالی کتاب مخاطبان این کتاب هستند.
یادم نیست دقیقا چه سالی اما دهه ۷۰ بود. سرمان خیلی شلوغ بود؛ جوری که خیلی از کارها را رد میکردیم. یک روز مشغول کار بودیم و کف حیاطی را سنگ میکردیم که یک آقای شیک پوش و اتوکشیده برای کار به سراغ مان آمد همان طور که مراقب بودیم گرد و غبار سنگ روی لباس هایش نشیند، به او گفتیم فعلا وقت خالی نداریم. خیلی اصرار کرد و هر چه گفتیم وقت نداریم و شلوغیم بی خیال نشد. ما کارش را سپردیم به احمد که همشهری مان بود.
احمد هر غروب، که از کار برمیگشت ماجراها داشتیم از صاحبکار تعریف میکرد که ناهار چه داده مخلفاتش چه بوده میان وعده چه خورده و ... . ما سر و کارمان با همان نان و غذای معمولی بود اما احمد با کله پرت شده بود وسط سلف سرویس! خلاصه هر شب دهانمان را آب میانداخت و حسرت میخوردیم که چرا خودمان کار را قبول نکردهایم. احمد هر شب رخ برنده به خود میگرفت و وقتی میدید حسابی به ما فخر فروخته؛ تیر آخر را میزد و میگفت: «از خیارشوری که برام میاره نگم براتون»
نظرات