کتاب ژلوفن به قلم مهدی پیرهادی داستانی طنز از دل تلاطمهای عاشقانه زن و شوهری است که در کنار کنایههای اعجابانگیزش برقراری آرامشی که نیست را گوشزد میکند.
زن و شوهر برای یکدیگر حکم ژلوفن را دارند! آنها با زندگی زیر یک سقف دردهایی را به وجود میآورند که فقط خودشان میتوانند آن را درمان کنند و ژلوفنی آرامشبخش نثار یکدیگر سازند! همین است که میگویند علت بنیادین بسیاری از طلاقها، ازدواج است. بلاخره دنیای روانشناسی هم نظریههای اثبات شده بسیاری دارد. داستان ژلوفن هم زیر یک سقف متزلزل شکل میگیرد.
داستان از ساعت دوازده شب، بیست روز مانده به حمله اسرائیل آغاز میشود. بگو مگوی امید و سمانه بر سر شلوارک مثل همیشه آقای اکبری را بیدار میکند. اکبری چند مشت به دیوار مشترکشان میکوبد. امید پس از بالا کشیدن شلوارک موضوع اصلی دعوا را باز میکند. بحث بر سر رفتار شاید نامناسب سمانه در مهمانی است. امید معتقد است او نباید بازی منچ را میبرد! تا امید و دوستش پس از برد مقتدرانه خودشان را به همسرانشان اثبات میکردند.
داستان در فضایی آمیخته به عشق از تلاطمهای طبیعی زندگی مشترک میگوید. مهدی پیرهادی سعی کرده در حین پایبندی به اصول زندگی مشترک، اختلاف و ناسازگاریها را نیز نشان دهد. آمیخته شدن فضای داستان به جنگ با اسرائیل نیز زاویه متفاوتی به داستان میبخشد که مخاطب را به لمس بهتر داستان نزدیک میکند.
چاره زندگی امید و سمانه چیست؟ آنها نه خودشان فکری به حال زندگیشان میکنند و نه میگذارند هیچ آدمیزادی به داد زندگی یک مرد مریخی با زن ونوسی برسد. شاید منتظر یک آدم فضایی هستند که دستی بجنباند و وردی بخواند. به نظرتان چه بلایی بر سر زندگی مشترک امید و سمانه میآید؟
تا بخندیم و درس زندگی بیاموزیم. بلاخره میگویند: «ادب از که آموختی؟ از بیادبان»
همه مجردهایی که زوج گشتهاند، مجردهایی که تصمیم دارند زوج شوند و حتی مجردهایی که تصمیمی برای زوج شدن ندارند.
نمی دانستم استخوان بدن انسانها این قدر ضعیف است. بودم رویش گفت: «التماس میکنم ولم کن» افتاده بودم رویش. گفتم: «التماس نکن؛ چون من احساس زمینی ندارم» دست کرد توی جیبش چیزی درآورد و گذاشت پهلویم و فشار داد و ویز صدا داد. درد عجیبی پیچید توی بدنم. دردی که تجربهاش نکرده بودم.» افتادم روی زمین. دزد آبرومند بلند شد و کشان کشان دور شد و گفت: «شوک خوبی بود؟» احمق من دزد ورزشکارم نه مفنگی. کمی طول کشید تا سرپا شدم. شوک الکتریکی دزد آبرومند حالم را بد کرده بود. ژلوفن لازم بودم. دراز کشیده بودم روی چمنها و با گپو و گلو درباره این اتفاق حرف میزدم. آنها میگفتند از این بالا جایی که تو هستی رنگش عوض شده. گفتم: «چرا؟» گفتند:«نمی دانیم.» گفتم: «جنگ شده»
نظرات