رمان اگر به قلم اسماعیل بنده خدا رمانی مذهبی است که مخاطب را با نامههای کوفیان راهی کاروان حسین بن علی (ع) میسازد و مخاطب را در برابر یک سوال قرار میدهد:
«اگر کوفیان به نامههای خود وفادار میماندند چه میشد؟»
همیشه دنیای قبل و بعد از اگر با هم متفاوتند. این قاعده در مورد کتاب اگر هم برقرار است و دنیای شما قبل و بعد از مطالعه کتاب اگر متفاوت خواهد بود. به نظرتان اگر جریان نفاق بعد از رحلت رسول خدا (ص)، حضرت علی (ع) را خانهنشین نمیساخت چی میشد؟ اگر عدالت علی (ع) به جای چهار سال و نه ماه، به درازای عمر حضرت بر مردم جاری میشد چه میشد؟ اگر یاران سست ایمان علی (ع) بر امر جهاد چون یاران دروغ بنیان معاویه یک دل بودند چه میشد؟
«اگر .... آنگاه ...» عبارت عجیبی است که در صورت صادق شدن فرض، حکمها را در دنیای واقع تغییر میدهد. کتاب اگر مخاطب را با این اگر مواجه میسازد:
«اگر مردم بیوفای کوفه بر سر پیمان خود باقی میماندند و پسر عقیل پس از نماز مغرب خود با مسجدی تهی از یاور مواجه نمیشد، تاریخ چگونه رقم میخورد؟»
کتاب اگر با این فرضیه داستان را پیش میبرد و با قلمی ادبی و دلنشین تاریخی نانوشته را روایت میکند. اسماعیل بنده خدا در کتاب اگر نامههای کوفیان را که هر کدام آنها سنگینی چند امضا را در خود داشتند، به سوی حسین بن علی (ع) رهسپار میسازد، خبر مرگ معاویه را به دارالاماره کوفه میرساند و از اژدهای تزویر و دروغ عبیدالله سخن میگوید.
آیا با کتاب اگر تاریخ به شکلی دیگر روایت میشود و میرسیم به جایی که خبر بیاورند:
«مولایم حسین و کاروان او، با محافظت لشکر حر بن یزید ریاحی، در هشت فرسخی کوفه هستند. امشب را اطراق کردند و فردا به امید خداوند توانا وارد کوفه خواهند شد.»
تا ضمن آشنایی با تاریخ صدر اسلام و واقعه عاشورا، برسیم به این جایگاه که تصمیمهای امروز ما، فردای ما، خانواده و جامعهمان را تغییر میدهد. آن وقت است که نسبت به اسلام، مسلمین و ولی جامعه احساس مسئولیت خواهیم کرد.
علاقهمندان به رمانهای مذهبی، دوستداران درک قیام عاشورا و افرادی که میخواهند از جایگاه و نقش خویش در جامعه اسلامی باخبر شوند.
هر چقدر بیرون دارالاماره پر از غوغا و جنب و جوش بود، درون آن ساکت و سرد و بیروح بود. تالارهای وسیع خاموش بودند و صدای گامها در فضای خالی طنین میانداخت. ستونهای قطور سنگی که سقفها را چون شانههای ستبر بر دوش میکشیدند نیز احساس پوچی میکردند، همچون نگاه سرد و یخزدۀ عبیدالله که خود را در آخر خط میدید؛ نگاهی که تا دیروز از شمشیر برندهتر بودند.
با برگشتن شریح قاضی از پیش مسلم و ابلاغ شروط و اتمام حجت او، عبیدالله فقط باید بلند میشد و راه خروج را در پیش میگرفت. اما همین حرکت ساده سخت ترین کار عالم برای او بود. مرتب این چند هفته ورودش به کوفه و دو روز شروع قیام را در نظرش میآورد و با خود میگفت: «آیا دیگر چاره و حیله دیگری برای او نمانده است؟ کجای کار را اشتباه کرده بود که فرجامش اکنون به اینجا رسیده بود؟»
نظرات