دوماهنامه ادبیات داستانی مدام در شماره دهم خود، در ماههای فروردین و اردیبهشت 1405، واژه تهران را دستمایه هنر خویش قرار داده است.
تهران برای ما فقط یک شهر نیست. نماد ایران است. همانطور که خودش در میانه خاک ایران پایداری را معنا میکند، نامش همچون قهرمان داستان در میانه مدام خودنمایی میکند. امروزه شاید تهران را با دود، آلودگی هوا، برج میلاد، میدان آزادی، انقلاب 57،
این شماره مدام، همچون دیگر مجلداتش از سه بخش واقعیت (ناداستان)، خیال (داستان) و کنار (درباره ادبیات) تشکیل شدهاست. مصطفی جواهری در سرمقاله این شماره شهرآشوب خود را منتشر کرده است. او تهران را فمفتال میداند. در ادبیات و سینما چرخشی زنانه وجود دارد که تحت عنوان فمفتال از آن یاد میشود. شخصیت فم فتال، زن زیبای اغواگری است که مردان را به دام خود میاندازد. پیچیده است و به سختی میشود همه ابعاد و زوایای مخفی او را پیدا و تحلیل کرد. او نه سیاه است و نه سفید. تاکنون ترجمه دقیقی برای فمفتال ارائه نشده است، اما بهترین برگردان آن شهرآشوب است. تهران برای مصطفی جواهری مصداق دقیقی از شخصیت شهرآشوب است. خودش آشوب نیست اما با زیبایی و روحیه اغواگرانهاش میتواند آشوب به پا کند. تهران کلکسیونی پرتعداد و متنوع از تضادها و دوگانگیهاست. غرغر کردن افرادی که از تهران بد میگویند شاید به خاطر این است که آنها تنها با وجه آشوبگرانه تهران مواجه شدهاند.
در این شماره مدام تهران برای برخی همان پایتختی است که دوست دارد. همان شهر فرصتهای طلایی است. شهر علم است به واسطه دانشگاههایش. تهران این روزگار پرچم پایداری ایران است. پیکره موشکباران ایران است که همچنان ایستاده در غبار مقاومت را معنا میکند. منصوره مصطفیزاده در شماره دهم مدام میگوید: «مدت زیادی پای پنجره ایستاده بودم و محبوبم را تماشا میکردم؛ تهران را.
گهگداری هم داستانهای مدام از تهران بزرگی میگوید که برای خیلیها حتی یک اتاق سه در چهار ندارد، از غربت میگوید، از رویای پیشرفت در تهران میگوید که توسط تهران بلعیده شده است و تهران دوستداشتنیِ همیشه روشن را به باد انتقاد میگیرد.
تا تهران را بهتر بشناسیم، از جنگ و پایداری تهران بشنویم، پایتخت را معنا کنیم و ...
علاقهمندان به داستان و داستانپردازی مخاطبان این شماره هستند.
تا نشست روی نیمکت به گریه افتاد. گلوله گلوله اشک میریخت و هیچ نمیگفت. هق هق میزد. آشفته و اشکآلود نگاهش میکردم، خیره خیره نیم ساعت توی سکوت به همدیگر نگاه کردیم. مردم چه فکر میکردند دربارهمان؟ تنگ غروب سرمهای روی نیمکتی لمیده بودیم و سوگواری میکردیم. من معذب و شرمگین بودم. بعد از نیم ساعت صمغآبادی زبان باز کرد: «ظهر زنگ زدم به ادموند». زیر لب گفتم «ادموند کیه؟» دستمالش را کشید به نم اشکش و گفت پسر سرکیس. فکر میکردم با تو جور باشد.» دلم شده بود بازار مسگرها لال بودم مفش را کشید بالا و گفت: «دکتر شده. توی بیمارستان شریعتی کار میکند. فکر میکردم دکترها با پرستارها جورند. هم سن و سال خودت است. ازدواج نکرده تا آمدم دهان باز کنم، گفت: «هیس هیچی نگو. ادموند نمیداند روزی دلم پیش بابایش بوده. فقط میداند دوست قدیمی بابایش بودهام.» ناگهان شیون کرد. زوزه میکشید. مویه میکرد. انگار با دستهای خودش همین حالا عزیزش را خاک کرده باشد. رضوانه چه کردی با خودت؟
نظرات