کتاب قاسمِ حاج قاسم، زندگینامه داستانی شهید مدافع حرم وحید زمانینیا است که به قلم زینب مولایی نگاشته شده و انتشارات روایت فتح چاپ نموده است.
داستان زندگی شهدا یک نقطه مشترک دارد و آن هم انتخاب شدن است. شهید را خداورند به هر وسیلهای انتخاب میکند و در مسیر قرار میدهد و عاقبت به خیر میکند. شهید زمانینیا کودکیاش با هیجان و شیطنتهای مخصوص گذشت و نوجوانی را با ورزش و هیئت سر کرد. در جوانی اما هوای سپاه را کرد و با اینکه هم پدرش و هم بردارش پاسدار بودند و از سختیهای نظامیگری خبر داشت، باز در این مسیر پر مشقت گزینش دانشگاه افسری امام حسین(ع) پا گذاشت و در نهایت قبول شد. چندین بار اعزام به سوریه و پاکدلی و شجاعت او باعث شد حاج قاسم او را برای پیوستن به تیم محافظانش انتخاب کند. و این شد شروع داستان عاقبت به خیری و عزت و احترام بینهایتی که بعد از شهادت برای وحید به وجود آمد. داستان کتاب قاسمِ حاج قاسم، در دل خود از عاشقانهای میگوید که در عین کوتاه بودن زمانش بسیار عمیق بوده است.
شهید وحید زمانینیا در سیزده دی ماه 1398 در کنار شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی، در فرودگاه بغداد مورد حمله ناجوان مردانه تروریستهای آمریکایی قرار گرفتند و به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. شهید زمانینیا در حرم مقدس عبدالعظیم حسنی به خاک سپرده شدند.
شهدا چراغ راه ما هستند و مطالعه هرچه بیشتر زندگینامه شان و راهی که برای هدفشان طی کردند، ما را به سمت راه حق هدایت خواهد کرد.
به همه علاقهمندان زندگینامه و خاطرات شهدا به ویژه شهای مدافع حرم.
آرامش چهره و لبخند کوچکی که به چهره فرمانده بود کمی از نگرانیاش کم کرد اما همچنان منتظر ایستاده بود.
فرمانده از لابه لای برگه هایی که روی میزش بود برگه ای را جدا کرد و آمد سمت او همان طور که تای برگه را باز میکرد گفت: «برای یکی از محافظان سردار سلیمانی مشکلی پیش اومده و دیگه نمی تونه تو تیم حفاظت باشه حاج قاسم هم شما رو پیشنهاد داد برای این کار در جریانی که حاجی محافظ هاش رو خودش انتخاب میکنه بعد هم برگه حکم را گرفت سمت او آن قدر بیمقدمه و سریع اصل مطلب را گفت که وحید شوکه شد. باورش نمی شد چیزی که شنیده درست باشد برگه را گرفت و یک دور با نگاهش سریع آن را خواند هیجانش سبب شد چیزی از متن حکم نفهمد! این بار شمرده تر خواند.
باورم نمیشه درست شنیدم حفاظت از حاج قاسم سلیمانی؟
فرمانده سری تکان داد و لبخند زد.
حالا می فهمید چرا هفته پیش که سر میز غذا بودند، حاج قاسم صدایش کرد تا همراه او غذا بخورد، بعد هم از اسم و مشخصات و مأموریت هایی که به سوریه رفته بود پرسید.
نظرات