کتاب شوگرچایی به قلم علیرضا عبدی ترکیبی از چندین داستان کوتاه طنز است که واقعیتها یا بهتر است بگوییم حقایق تلخ اجتماعی را زیر تازیانه طنز به باد انتقاد گرفته تا تامل کنیم و اندکی فسفر بسوزانیم و از خود بپرسیم که «آیا واقعا این کار درست است؟»
میدانید رسالت طنز صرفا خنداندن نیست. پشت هر لبخند انگشت انتقادی وجود دارد که موضوعی خاص را نشانه رفته است. طنز نوعی نقد اجتماعی است، نقطه سکوتی است برای تامل. علیرضا عبدی نیز در کتاب شوگر چایی رسالت طنز را به حد کمال میرساند. او گاه مخاطب را در فضایی رئال قرار میدهد، گاه او را به دنیایی فانتزی میبرد و گاه در پس روایتی نه چندان واقعی مخاطب را به مقصود اصلیاش که همان انتقاد و تذکر است، میرساند.
هر داستان کوتاه این مجموعه مستقل از دیگر داستانها روایت میشود و پیوستگی معنایی و مفهومی خاصی بین آنها حس نمیشود، اما همه آنها جدای از سرگرمی به لایههایی از بحرانهای فرهنگی، شکافهای اجتماعی و واکنشهای انسانی اشاره میکنند. طنز در این داستانها نه صرفا برای خنداندن، بلکه برای افشاکردن است. شوگر چایی نگاه تازهای به مسائل روزمره ارائه میدهد و در برابر عادات همیشگیمان یک علامت سوال قرار میدهد.
وقتی عبدی در داستان نخستش دانشجوی خوابآلو را با سیل بیدار میکند و او را برای نجات کتابهایش پای قفسه میکشاند تا انتخاب کند که کدام کتاب را نجات دهد؟ هدفش چیز دیگریست. کتاب که به عملیات نجات نیاز ندارد. مخاطب تازه بعد از سرقت پولهای نقد از بین کتاب ریاضیِ توماس تازه به دوراهی «علم بهتر است یا ثروت؟!» میرسد و ...
از این دست طنزهای لطیف که کلید تفکر را روشن نگاه میدارند را در شوگر چایی ورق بزنید.
تا بخندیم، فکر کنیم و تفکر انتقاد خویش را فعال سازیم.
علاقهمندان به داستانهای طنز، داستانهای کوتاه، نقد اجتماعی و افرادی که میخواهند روزگار را به چالش بکشند.
امیر صدرا حرفش را زد و از جیب پتویش دو سیخ کباب شام سلف را رو کرد. شامی که نتوانسته بودیم بخوریم، حالا قرار بود جانمان را نجات دهد. فکر کردم میخواهد مثل کمربند چرم با این کبابها بیفتد به جان سگ ولی آنها را پرتاب کرد و سگ رفت سمتش. کاش بچهها بودند ببینند من شرط را بردم شرط بسته بودیم این کباب سلف را سگ هم نمیخورد این سگ هم نخورد و از بوی بد آن با چشمغرهای به ما متواری شد. اینجا بود که نظریۀ قرمهسبزی و کوتاهشدن چمنهای داشت اثبات میشد حتی از چمن مصنوعی زمین دانشگاه هم فقط گلولههای سیاه لاستیکیاش باقیمانده بود و البته کمشدن کلاغهای دانشگاه برای زرشکپلو با مرغ! حیف که فضا بدون تماشاگر بود ما علناً لایه سوم را شکست فضای سبز دانشگاه من دادیم و از دیوار ریخته ساختمان آموزش وارد شدیم.
نظرات