کتاب یسنا بر اساس خاطرات یسنا الف و به قلم زهرا کرباسی نگاشته شده است. این اثر داستان دختری آبادانی است که دردانه پدرش است و برای حفظ حجابش مجبور است با تمام عالم و آدم بجنگد، از جمله با پدرش!
داستان از زبان اول شخص و در میانه رقصهای دختر پدری آغاز میشود، آن هم در گرمای آبادان و در روزگاری که یسنا دختری کوچک بوده است. راوی داستان همین جا داستان را متوقف میکند. بازگشتی میزند به عروسی مادر و پدرش و یک سوال: «چرا مادرش حاضر شده با مردی ازدواج کند که 17 سال از خودش بزرگتر است؟». برای این سوال هزار و یک جور آسمان ریسمان میبافد تا اینکه میرسد به جریان تولد خودش آن هم در شرایطی که پدرش اصلا بچه دوست نداشته است و حتی تا یک هفته بعد از تولدش او را فقط «بِچه» صدا میکردند، چون اسمی نداشته است. داستان در فضایی خانوادگی از زبان یسنی ادامه مییابد. حالا یسنی دختر بزرگی شده است که به حجاب و مراسمات مذهبی علاقهای بسیار دارد. اما مانعی بزرگ به نام پدرش را در برابر خود میبیند.
داستان یسنی به حرم مطهر امام رضا (ع) گره میخورد. درد دلهای او با خدا و امام علی (ع) او را برای ادامه مسیر بندگی مصمم میکند و ...
آیا یسنا به عهدی که با خدا بسته است پایبند میماند یا زور پدرشش بر اراده او میچربد؟ برای پاسخ به این سوال باید داستان واقعی یسنا را ورق بزنید.
تا درس حجاب، حیا و زندگی بر مدار خدا را بیاموزیم و از سرزنشگران نهراسیم.
بانوان، دختران جوان، علاقهمندان به داستانهای مذهبی و والدین مخاطبان این نوشتار هستند.
ما دیگه مثل هم نیستیم. من نمیتوونم توی هر مهمونی بیام یا هر مهمونی اومد مثل قبل باشم. بیا من رو همین طوری که هستم قبول کن. قبول کن که من یسنای قبل نیستم. بابا پیشانیاش را توی دو دستش گرفته بود. بیبی گفت: «دختره چشم سفید ایقد این بابا تو حرص نده خو». بابا سرش را بالا آورد و گفت: این حرفا رو هم مادرت یادت داده؟ دیگه چه کارت کنم خو؟ چادر که سرت میکنی! مهمونی که نمیای! آبروی منو بردی همه جا! یه باره بگو منم مثل تو بشم و خلاص.
نظرات