کتاب 1987 روز پس از تحقیقات مستند عباس مهدویخواه به نگارش درآمده است. این اثر خاطرات شفاهی شیخ غلامحسین کمیلی را از کودکی تا روزهایی پس از آزادی از زندانهای بعث عراق روایت میکند.
داستان از روستای تختهجان در حوالی بیرجند آغاز میشود؛ از روزگاری که غلامحسین پس از دو فرزندِ نیمه جان شده میشود فرزند ارشد یک خانواده دوازده نفره. پدر غلامحسین روحانی نام آشنایی بود. اهالی روستاهای اطراف به پدر غلامحسین ارادت داشتند. او روحانی منبری جا افتادهای بود که همه امورات معنوی اهالی را پاسخ میداد. غلامحسین به واسطه پدرش فردی مقید بارآمده بود. پیش از آنکه به سن تکلیف برسد به نماز و روزهاش پایبند بود.
غلامحسین پنج سال ابتدایی را پیش از انقلاب خواند. حالا آوازه انقلاب به روستای آنها هم رسیده بود و او دیگر طلبهای انقلابی شده بود. دنیا برایش جذابیتی نداشت و چون پدر اهل درس و بحث بود. غلامحسین کمیلی پای ثابت تظاهرات انقلابی بیرجند شده بود و برای پیروزی انقلاب سر از پا نمیشناخت.
داستان 1987 روز مخاطب را تا روزهای جنگ ایران و عراق میبرد و میرساند به عملیات بدر و منطقه عملیاتی جزایر مجنون. عباس مهدوی خواه مخاطب را در کنار آزاده، غلامحسین کمیلی به زندانهای عراق میبرد و از روزهای سراسر غم و اندوه میگوید. از 1987 روزی میگوید که اسارت آسمان شب را از آنها دزدیده بود. داستان پر فراز و نشیب زندگی غلامحسین را در کتاب حاضر ورق بزنید.
تا با خاطرات آزادگان آشنا شویم، ارزشهای اخلاقی و معنوی را در خود تقویت کنیم و صبر و مقاومت را معنا کنیم.
طلاب و روحانیون، علاقهمندان به خاطرات اسرا و رزمندگان و دوستداران ادبیات پایداری و تاریخ جنگ و انقلاب مخاطبان این داستان هستند.
با رفتن سعید و دوستش اوضاع داخل آسایشگاه امنتر شد. حداقل کسی از میان أسرا باعث آزار و اذیتمان نمیشد. بچهها یک دست شدند و فضا برای کارهای گروهی بیشتر شد. تعداد قرآنها هم بیشتر شده بود و کمبود قرآن نداشتیم. فقط ترانههایی که از صبح تا شب پخش میشد و تلویزیونی که مدام روشن بود و همهجور چیزی نشان میداد مانع برنامههای فرهنگی و قرآنی ما میشد. ترانههای امکلثوم خواننده مشهور زن را خیلی گوش میکردند. خیلی هم طرفدار داشت. سربازان عراقی مدام زیر لب آهنگهایش را زمزمه میکردند. گاهی پیش میآمد از تلویزیون و از بلندگوهای قاطع ترانههایش را همزمان پخش میکردند. روی اعصاب بود. برخی روزها فیلمهای مبتذل هم از تلویزیون پخش میکردند من هیچ وقت ندیدم. ولی بعضی بچهها به چشمشان خورده بود. وقتی سربازها نبودند تلویزیون را خاموش می کردیم؛ ولی وقتی یکی از آنها میآمد، باید همه رو به تلویزیون مینشستیم و گرنه با همان باتومی که دستش بود به سر و صورتمان میزد.
نظرات