کتاب «هیچ چیز آن جا نیست» گردآوری چند جستار از انی دیلارد است که شهرتش را مدیون نثر روایی کم نظیرش در متون داستانی و غیرداستانی است. دیلارد در این اثر پنج جستار درباره صداهایی که از طبیعت نمیشنویم را گرد آورده است.
دیلارد سابقه بیش از بیست سال تدریس دانشگاهی دارد و تا امروز موفق به کسب جوایز معتبر فراوانی مانند جایزه پولیتزر شده است. نوشتههای دیلارد با هر مضمونی که باشند فراخوانی برای همراهی با نویسنده در خیال پردازی و تفکرند. در نوشتههای او توصیف و حسآمیزی به خدمت روایت درآمدهاند تا سهم حضور و کنشگری مخاطب در متن را افزایش دهند. جستارهای دیلارد بی هیاهو و آرام، توفانی از پرسشهایی بنیادین در ذهن خواننده به پا میکنند که بسیاری از دغدغههای روزمره ما را در خود میبلعد. در کتاب هیچ چیز آنجا نیست دیلارد مخاطبش را به مکس در برابر جهان شگفتانگیز دعوت میکند. او پدیدههای طبیعی را توصیف میکند، اما نه با پیچیدگیهای علمی، بلکه در تلاش است تا حس درونی و غوغای نهفته قلب خویش را در مواجهه با طبیعت شگفتانگیز به مخاطب منتقل کند. هیچ چیز آنجا نیست از مواجهه با کسوف، قطب جنوب، آلاسکای همیشه سرد و یا حتی قطعه سنگی کوچک مینویسد تا با عظمت طبیعت آشنا شویم.
تا در مواجهه با طبیعت دل خود را به صدای او بسپاریم، پرنده خیال را به پرواز درآوریم و طبیعتگردی کنیم.
علاقهمندان به طبیعت، نویسندگی و دوستداران ادبیات مخاطبان این نوشتار هستند.
دختری را که به باغی برده بودند بدون آنکه حرفی بزند جلوی یک درخت ایستاد و فقط بعد از لمس کردنش بود که آن را درخت نامید و بعد گفت درختی که نور در آن هست. به دنبال این درخت بودم که سالهای سال تابستان در باغهای هلو جست وجو میکردم و پاییز و زمستان و بهار جنگلها را زیرپا میگذاشتم. بعد یک روز که داشتم کنار نهر تینکر قدم میزدم و مطلقاً به هیچ چیز فکر نمیکردم دیدمش. درختی که نور در آن بود. همان سرو پشت خانهام بود که فاختهها در آن لانه کردهاند. همان درخت که فقط لبریز شده بود و پرتلالو و هر سلولش شعله میکشید و درق درق میکرد. روی علفهایی ایستادم که در آن نور بود، که یکپارچه آتش بودند کاملاً هوشیار بود و تماماً در رؤیا بیشتر از آن که شبیه دیدن باشد مثل چیزی بود که برای اولین بار دیده میشود. ضربهی درخششی نیرومند که نفس را میبرد.
نظرات