کتاب شاهرخ، حر انقلاب اسلامی کاری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی است که زندگینامه و خاطرات شهید شاهرخ ضرغام را روایت میکند.
شهید ضرغام در یکم دیماه سال۲۷ دیده به جهان گشود و از همان دوران کودکی با آن جثه درشت و قوی نشان داد که خلق و خوی پهلوانی دارد. در دوازده سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید. از آن پس با سختی، روزگار را سپری کرد. در جوانی به سراغ کشتی رفت. سنگین وزن کشتی میگرفت. قهرمان جوانان، نایب قهرمان بزرگسالان، دعوت به اردوی تیم ملی کشتی فرنگی و همراهی تیم المپیک ایران را در کارنامه داشت. بیشتر مسابقهها را با ضربه فنی به پیروزی میرسید .
قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا اهل و … همه دست به دست هم داد و انسانی بوجود آمد که کسی جلودارش نبود. هرشب کاباره، دعوا، چاقوکشی. پدر نداشت از کسی هم حساب نمیبرد. مادر پیرش هم کاری نمی توانست بکند الا دعا! اشک میریخت و برای فرزندش دعا می کرد. همیشه می گفت: خدایا فرزندم را به تو سپردم. خدایا همه چیز به دست توست. هدایت به وسیله توست. پسرم را نجات بده.
زندگی شاهرخ در بهمن ۵۷ تغییر کرد. شب و روز می گفت: فقط امام، فقط خمینی (ره). وقتی در تلویزیون صحبتهای حضرت امام پخش می شد، با احترام می نشست. اشک می ریخت و با دل و جان گوش میکرد. برای همین روی سینهاش خالکوبی کرده بود که: فدایت شوم خمینی. از همان دوستان قبل از انقلاب، یارانی برای انقلاب پرورش داد.
وقتی از گذشته زندگی خودش حرف می زد داستان حُر را بازگو می کرد خودش را حُر نهضت امام می دانست. میگفت: حُر قبل از همه به میدان کربلا رفت و به شهادت رسید، من هم باید جزء اولین ها باشم. او رفت و همانطور که خودش میخواست پیکرش هم بازنگشت. کتاب شاهرخ زندگی این شهید بزرگوار را نقل میکند.
تا درک کنیم هیچگاه برای بازگشت دیر نیست، تا سیره شهدا را در زندگی خویش پیاده سازیم و سرباز این نظام و سرباز اسلام شویم، تا خدایی زندگی کنیم.
علاقهمندان به ادبیات پایداری، تاریخ انقلاب و جنگ، سیره شهدا و داستانهای مذهبی مخاطبان این نوشتار هستند.
شاهرخ بیشتر مواقع بهانههای الکی میآورد و دیر سر سفره میآمد! نمیدانستم چرا، حتی بعضی مواقع خودش را بیخود سرگرم میکرد. وقتی ناهار من و مادر و خواهرها تمام میشد جلو میآمد و حسابی غذا میخورد و سفره را تمیز میکرد. یک بار گفتم: شاهرخ، این چه کاریه که تو دیر مییای سر سفره. خُب زود بیا و کنار ما غذا بخور. نگاهی به اطراف کرد، مطمئن شد کسی دور و اطراف ما نیست. گفت: پسر خوب، من صبر میکنم مامان و بچهها غذا بخورن و سیر بشن، بعد بیام جلو. شاید من خیلی غذا بخوام و غذا برای شما کم باشه، برای همین صبر میکنم شما و مامان سیر بشید، بعد بیام جلو. اینطوری خیالم راحته و هر چی مونده میخورم.
نظرات