فرق بین «نماد» و «اسطوره» چیست؟ شاید در نگاه اول فکر کنیم اینها فقط دوتا کلمه ادبی شیک هستند که جای هم به کار میروند؛ اما کتاب «نماد و اسطوره» دقیقاً آمده تا بگوید: اصلاً اینطور نیست. این دو تا، دو دنیای کاملاً متضادند.
حمید پارسانیا در این کتاب، که مقدمهاش را هم آیتالله جوادی آملی نوشته (و همین نشان میدهد با یک بحث جدی و عمیق طرفیم)، دست میگذارد روی یک مرزبندی باریک اما حیاتی:
۱. نماد (در مسیر توحید): بگذارید ساده بگم؛ «نماد» مثل یک پنجره شفاف است. خودش را نشان نمیدهد، بلکه چیزی فراتر از خودش را نشان میدهد. در نگاه توحیدی، کل عالم «نماد» است؛ یعنی هر چیزی را که میبینی، باید تو را یادِ صاحبش بیندازد. نماد، پلی است به سمت حقیقت.
۲. اسطوره (در دامن شرک): اما «اسطوره» داستانش فرق میکند. اسطوره مثل یک سراب است؛ یا مثل یک نقاشی که ادعا میکند «من خودِ واقعی هستم». اسطوره وقتی پیدا میشود که راهِ حقیقت گم شده باشد. وقتی آدمها حقیقت را پیدا نمیکنند، شروع میکنند به ساختن داستانهای جعلی و بتهایی که فقط «ادای» زنده بودن را در میآورند.
عرفان این وسط چه کاره است؟ نویسنده میگوید کارِ «عرفان نظری» دقیقاً همین رمزگشایی است. برخلاف بقیه علوم که شاید فقط ظاهر اشیاء را ببینند، عرفان به دنیا نگاه میکند تا بفهمد هر چیزی «نماد» چه حقیقتی است. انگار کل جهان یک متن رمزنگاری شده است و عرفان، کلید خواندن این متن.
خلاصه اینکه: این کتاب که بخشی از مجموعه «ما، سنت و تجدد» است، یک بحث فلسفی و عرفانی سنگین ولی شیرین دارد. اگر میخواهید بفهمید چطور وقتی جامعهای حقیقت را فراموش میکند، گرفتار افسانهسازی و بتپرستی (حتی مدرنش) میشود، فصلهای این کتاب مثل «وثنیت و جعل اساطیر» یا «زوال اساطیر» حسابی ذهنتان را باز میکند.
این کتاب برای کسانی است که دنبال ریشه کلمات و مفاهیم در فلسفه اسلامی میگردند و میخواهند بدانند جایگاه واقعی خیال و واقعیت کجاست.
نظرات