کتاب من همین رضا سنجرانی را دوست دارم به قلم محسن ذوالفقاری مجموعهای از خاطرات خودگفته شهید محمدرضا سنجرانی است که به همراه روایتهایی از همسر، خانواده و دوستان شهید، مخاطب را از میانه مبارزات علیه داعش به صحنه قهقههای مستانه میکشاند.
شاید شما هم رضا سنجرانی را، شهید رضا سنجرانی را، یا همان آقا رضای خودمان یا همان آقا کرار کار درست خندهرو را بشناسید. حتما کلیپهای او را در اوج خندههای از ته دل در میانه صدای تکتیراندازهای داعش دیده و شنیدهاید. اما همه آنچه از آقا رضا میشناسید را کنار بگذارید و با خواندن چند واژه از کتاب، از کنار بردارید و بگذارید جلوی چشمتان و سریع به سراغ واژههای دیگر بروید تا شهید قصه کتاب را بهتر بشناسید. آقا رضا نشان داد شهدا اگرچه در قهقهی مستانهشان عند ربهم یرزقوناند و نظر میکنند به وجهالله و چه میدانم از این حرفهای قلمبه سلمبه، که البته درست است هاااا، اما مثل همه ما روی همین زمین خاکی قدم میگذاشتند، روزی سه وعده نماز شب نمیخواندند! (آخه مگه میشه سه وعده نماز شب بخوانی)، عصبانی میشدند، اهل رفیقبازی بودند و ... . رضا سنجرانی نشان داد شهید یعنی همین رضا سنجرانی که میگفت:
«بارها به خدا گفتم: خدایا به من توفیق توبه نده! ... نمیدانم لاته! الواته! ... دوست دارم موقع شهادت همینجوری شهید بشوم تا به بقیه ثابت کنم که هر کسی میتواند لحظه آخر درست بشود. اگر همه قدیس بشوند که شهاد دستنیافتنی میشود.»
محسن ذوالفقاری در کتاب «من همین رضا سنجرانی را دوست دارم» آقا رضا را در دو بخش روایت میکند. یک بخش خاطراتی است که از زبان خود شهید، از دل کلیپهایش و از دل خبرنگاریهای حمید معصومینژاد درونش، از رُمِ در سوریه به دست آمده است. بخش دوم کتاب هم حاصل 150 جلسه مصاحبه، با 77 نفر است. در واقع این بخش معادل 111 ساعت و 15 دقیقه گفتگو است که به رشته تحریر درآمده است. کتاب حاضر شهید مدافع حرم، رضا سنجرانی را از کودکی تا شهادت روایت میکند.
کتاب با نثری روان و ساده و به دور از شیله پیله، کوشیده تا زوایای پنهان زندگی آقای رضای خوشخاطره، خوش زبان، خوش چهره و خوش عکس و به معنای دقیق کلمه، آقا رضای فتوژنیک را همانطور که هست روایت کند. محسن ذوالفقاری به خوبی توانسته ترکیبی از خنده، معنویت، خانوادهدوستی، رفیقبازی و کارِ با تمام وجود را در زندگینامه شهید به هم بیامیزد.
تا شهدای مدافع حرم را بهتر بشناسیم و مفهوم شهید و شهادت را از طاق آسمان به متن زندگیمان بیاوریم و چون شهدا زندگی کنیم.
علاقهمندان به ادبیات پایداری، خاطرات و سیره شهدای مدافع حرم و عموم افرادی که میخواهند شهدا را بهتر بشناسند، مخاطبان این نوشتار هستند.
قبل از اینکه ازدواج کنم اتفاق خاصی برایم افتاد. من از اول خیلی لوده بازی درمیآوردم. دیگران را می خنداندم. تیپ و اخلاقم مثل الان بود. هیچ فرقی نداشتم. دوست داشتم اگر قرار است روزی خدا من را قبول کند، همین رضا سنجرانی را قبول کند. چون نمیتوانستم طور دیگری باشم دوست نداشتم شق و رق باشم یا آداب و رفتار خاصی داشته باشم. من همین بودم که الان هستم. از این حالت داش مشتی بودن یا به قولی لوتی بودن خودم بدم نمی آمد و نمیآید. آن زمان هم دوست داشتم با همین ظاهر بمیرم و حتی شهادت نصیبم شود. اصلا هنوز هم این که می گویند شهادت فقط کار بچههای مخلص است تو کتم نمیرود. این که میگویند راه شهادت آن است و این راه بی راهه است، برایم منطقی نیست. من از این که از شهادت، از دین، از اسلام یک چهره خشک و متعصب و سرد نشان دادهاند خوشم نمیآید؛ همانطور که راههای رسیدن به شهری دیگر مختلف است؛ یکی با هواپیما میرود، یکی با قطار، یکی با اتوبوس، یکی هم با الاغ! از نظر من راههای رسیدن به خدا هم متفاوت است؛ یکی از راه عرفان به او می رسد، یکی از راه علم، یکی از راه دین و یکی هم ...
نظرات