کتاب مسجد ممنوعه به قلم محسن ذوالفقاری روایتی است از نوجوانی معلول که مسجد را پناهگاه خود مییابد اما خیلی زود به واسطه لطف و محبت بیدریغ بزرگترهای بداخلاق از مسجد پرت میشود بیرون!
ما نمازگزاران ارجمند بر سر خدا منت نهادهایم و در برابرش خم و راست شدهایم. برای همین خدا به ما بندگان خوبش تاج پادشاهی بخشیده است تا بر دیگران حکومت کنیم، به راحتی آنها را از مسجد که خانه خداست پرت کنیم بیرون و حتی پشت سرشان غیبت کنیم و اگر هم توانستیم آبرویشان را ببریم. بالاخره ما اشرف مخلوقات هستیم دیگر و نماینده خدا و دست او بر روی زمین. کتاب مسجد ممنوعه روایتی از همین به اصطلاح مسلمانانِ سر به سجودِ آیهخوان است که نوجوانی ویلچری و مسجدی را به بیرون از مسجد هدایت میکنند تا نکند فرشهای مسجد نجس شود و ... .
محسن ذوالفقاری در خلال داستانهایی کوتاه و به همپیوسته لبخندی تلخ به مخاطب عرضه میکند و او را به بازبینی شیوه مسلمانیاش دعوت میکند. نوجوان قصه ما که از کودکی همراه مادرش در مسجد بزرگ شده است پس از چندی از آغوش مادر فاصله میگیرد و دیگر با ویلچر راهی مسجد میشود. حالا او باید در سایه ترحمها زندگی کند. او که دو سه باری از مسجد پرت میشود بیرون به واسطه دستان قویاش خود را به دیگران اثبات میکند اما ... .
تا مسجد را به پناهگاهی برای همه و به پایگاهی برای رشد و توسعه جامعه تبدیل کنیم و قبل از هر کاری از خودمان بپرسیم آیا خدا به این کار راضی است.
نوجوانان، مسجدیها، طلاب و روحانیون و عموم نمازگزاران محترم.
از من تعهد گرفتند و خلاص. البته نمیدانم مچ خواباندن و کتک خوردن چرا تعهد گرفتن دارد؟ مدرسه است دیگر با هزارتا قانون و تبصره الکی و من درآوردی. محمد جواد و آن پسره گنده بک وحشی را سه روز اخراج کردند. آن پسره فلان فلان شده حقش بود ولی محمد جواد نه. چون از من دفاع کرد. البته الان که فکر میکنم بدجوری صورتش را آورد پایین. شاید من هم جای مدیر بودم، سه روز اخراجش میکردم. آن سه روز، مدرسه خیلی برایم مسخره بود؛ آرام و سوت وکور؛ من هم تو لاک خودم بودم.
نظرات