کتاب آن مرد با باران میآید به قلم وجیهه سامانی داستان نوجوانی به نام بهزاد را روایت میکند که با برادرش بهروز در کشاکش مبارزات انقلابی دمار از ساواک و عناصر رژیم پهلوی در میآورند. این اثر که به تقریظ رهبر شهید انقلاب (ره) مزین گشته است نوجوان را با مبارزات انقلابی و تاریخ انقلاب آشنا میکند.
انقلاب تنها یک اتفاق بزرگ بیرونی نبود که ارکان حکومت شاه را فرو ریخت؛ بلکه روح و درون مردمان جامعه را منقلب کرد و اعتلا بخشید. این همان چیزی است که وجیهه سامانی در رمان «آن مرد با باران می آید» طرح کرده است. وجیهه سامانی در کتاب «آن مرد با باران میآید» چهار ماه منتهی به انقلاب اسلامی ایران را دستمایه قلم خویش قرار داده است. بهزاد که نوجوانی کم سن و سال است چندان از مبارزه و انقلاب و سیاست سر در نمیآورد، اما به واسطه همقدمی با دوستش سعید پا به میدان مبارزه میگذارد. او که شجاعت قابل وصفی ندارد با همراهی برادرش بهروز روحیه انقلابیگری اش تقویت میشود. بهروز برای بهزاد و دوستانش از لایحه کاپیتولاسیون، ظلم و ستم رژیم پهلوی به مردم ایران، وقایع 13 آبان و دیگر صفحات تاریخ انقلاب میگوید و مخاطب را در اوج مبارزات قرار میدهد.
بسیار خوب و هنرمندانه و پرجاذبه نوشته شده است. تصویری که از ماههای آخر مبارزات نشان میدهد، درست و روشن و واقعی است. به گمان من همهی جوانها و نوجوانهای امروز به خواندن این کتاب و امثال آن نیاز دارند. از نویسندهی کتاب باید تقدیر و تشکر شود انشاءالله
تا در رهگذر داستان مخاطب را با تاریخ انقلاب، جنایات رژیم پهلوی، سلطه و استعمار آمریکا بر ایران و تاریخ معاصر ایران آشنا کنیم و از تاریخ درس بیاموزیم.
نوجوانان زیر پانزده سال، معلمان و مربیان، فعالان فرهنگی و هرآنکه با نوجوانان سر و کار دارد مخاطب این داستان میباشد.
تا صبح در خواب هذیان میگویم. این را بهناز میگوید. خودم چیز زیادی یادم نمیآید. فقط میدانم که اصلاً خوب نخوابیدم. نه خواب بودم نه بیدار. اما پشت سر هم کابوس میدیدم. کابوس جنازه هایی که روی زمین بودند و تانکهایی که با سرعت از رویشان رد میشدند. بعضیها هنوز زنده بودند و نمیتوانستند حرکت کنند. ناله میکردند و با وحشت به تانکها که هر لحظه نزدیکتر میشدند نگاه میکردند. دست یکیشان را گرفته بودم و با تمام قدرت میکشیدم تا نجاتش بدهم. اما زورم نمیرسید. تانکها هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشدند. صدای زنجیر چرخهایشان توی سرم پیچیده بود. عرق سردی از سر و رویم میبارید. به مجروحی که دستش در دستم بود نگاه کردم. بهروز بود. با التماس نگاهم میکرد. خون از سر و پیشانیاش جاری بود. همه زور و توانم را در بازوهایم جمع کردم. تانک اولی نزدیک شد و از روی یکی از جنازهها رد شد. خوب نگاه کردم سعید بود. با فریاد بلندی از خواب میپرم.
نظرات