کتاب مثل نهنگ نفس تازه میکنم به قلم معصومه امیرزاده رمانی مادرانه از زندگی بانویی فعال است که تا لبه موفقیت پیش رفته است، امام حالا به دلیل پذیرش نقش مادری مجبور است ...
رمان مثل نهنگ نفس تازه میکنم را باید رمانی اجتماعی و روانشناختی دانست که با قرار دادن مخاطب بر سر دوراهیهای متعدد زمینه رشد و تعالی او را فراهم میسازد. این اثر با نگاهی عمیق به دنیای زنانه، بهویژه تجربه مادری، به بررسی تعارضهای درونی، انتخابهای سخت و رشد شخصیت میپردازد. مسئولیت، عشق، ترس و بلوغ کلیدواژههایی هستند که در این رمان درهم تنیده میشوند.
داستان از جایی شروع میشود که مجری در سالن اجتماعات و در حضور رئیس مجلس نام «مستوره امیرخانی» را قرائت میکند و حالا او باید جایزهاش را از دستان رئیس مجلس بگیرد. او که اعتقادات مذهبی در وجودش ریشه دوانده پس از مرتب کردن چادرش با عنوان «بانوی برگزیده جشنواره بانوان فعال اجتماعی» موفقیتش را دلش جشن میگیرد و بر روی سن حاضر میشود. مستوره شر و شور کم موفقیت نداشته. اما یک روز، یک خبر او را بر سر یک دو راهی عجیب و غریب میگذارد. مستوره در کمال ناباوری حامله است. او که عشق به همسرش را همواره بر دروازه دلش آویخته است حالا باید بین خود و ادامه مسیر پیشرفتش یا همسر و فرزندش یکی را انتخاب کند. سقط جنین راهکاری است که گهگداری ذهن مستوره را قلقلک میدهد، اما ...
داستان در فضایی مادرانه و زنانه با لطافتهای بسیار پیش میرود و طعم خوش مادری و همسری را زنده میسازد. این کتاب فقط یک داستان نیست؛ بلکه روایتی از رشد درونی، پذیرش مسئولیت و کشف معنای زندگی است. نویسنده با ترکیب نگاه روانشناسی و مفاهیم معنوی، نشان میدهد که گاهی سختترین انتخابها، مسیر رسیدن به آرامش و هویت واقعی انسان هستند.
چون تجربهای واقعی از دنیای مادری است، روایتی از رشد و بلوغ درونی انسان است، ترکیب جذاب و بدیعی از روانشناسی و معنویت ارائه میدهد، نثری ساده ولی تاثیرگذار دارد که مخاطب را به تامل وامیدارد.
بانوان، مادران، دختران جوان، فعالان حقوق زنان و حتی مردان خانواده مخاطبان این رمان هستند.
زنگ آیفون را نمیزنم و در ورودی را باز میکنم. در همین چند ساعت دلم برای بچهها تنگ شده است زیر لب برای علی و ریحانه شعر میخوانم و پلهها را دوتایکی بالا میروم. سلام شرشر ناودون! سلام گلاب کاشون! سلام قالی کرمون! سلام عزیزتر از جون! کلید را توی در میچرخانم و ریحانه و علی به طرفم میآیند. امیریل همان طور که وسط اسباب بازیها نشسته، شروع میکند به دشتی خواندن. ای سرم درد میکنه تا مغز کلهم. میخندم
- دمارت رو درآوردن، آره؟
-بیا مستوره سرم رو بمال. این چه جور بچهایه تو داری؟ صد و بیست دور هواپیماش کردم.
ریحانه به پاهایم آویزان است.
-بذار اول این جیل رو سیر کنم، بعد میآم سراغت.
نظرات