کتاب فرار از زنگ ورزش به قلم سید محمدامین آل یس داستان دانشآموزی نوجوان را تصویر میکند که به دلیل اضافه وزن حتی خواندن کتاب ورزشی نفسهای او را به شماره میاندازد. اما این تمام ماجرا نیست و او روند تغییر را مردانه آغاز میکند.
-پدرام پناهی بدو کلاست شروع شد.
دیگر پدرام به این جملات ناظم عادت کرده بود و تقریبا عکسالعملی نشان نمیداد. او که هر روز بعد از مراسم صبحگاه با کلی تاخیر لِخلخ کنان به مدرسه میرسید، انتظار نداشت آقای ناظم با سلام و صلوات از او استقبال کند. پدرام بعد از عبارت «بدو کلاست شروع شد » از جانب آقای ناظم با همان سرعت لاکپشتیاش به مسیر خود ادامه میدهد. از کیفش دو مشت پفک درمیآورد و آنها را دو لپی قورت میدهد. دلش نمیخواهد نصف پفکش را با بچههای کلاس تقسیم کند.
کتاب با روایتی اینچنینی داستان زندگی پدرام پناهی معروف به پدرام پنبه را روایت میکند و از دردسرهای اضافه وزن یک نوجوان ساده میگوید. اما آشنایی پدرام با حاج میرزا زندگی او را تغییر میدهد و او را از پدرام پنبه به پهلوان پدرام تبدیل میکند. دیگر پدرام نگران امتحان آمادگی جسمانی مدرسهاش نیست. او بارزترین امتیاز منفی خود را که همان چاقی است به امتیازی مثبت تبدیل میکند و ...
تا نوجوانمان در بستر داستان ارزشهایی اخلاقی چون تلاش، پشتکار، اخلاق و معنویتگرایی را در دل زنده کند و به دنبال رشد شخصیتی خود باشد.
نوجوانهای بالای 13 سال مخاطبان این داستان هستند.
به پلههای سنگی و بلندِ گودال نزدیک شده بودند که باد شدیدی وزیدن گرفت. گرد و خاک از زمین بلند شد و مثل گردباد توی گودال به هم پیچید. آسمان کاملاً صاف و بیابر بود، اما هوا هوایی طوفانی میشد، که در آن فصل کسی انتظارش را نداشت. کمی دیگر چشم چشم را نمیدید. همه به سرفه افتاده بودند و گلویشان از غبار پراکنده توی هوا پر میشد. خاک پردۀ غلیظ و ضخیمی بین زمین و آسمان پهن میکرد و کمکم آفتاب از پشت آن به چشم نمیآمد. فضای اطراف میدان هر لحظه تاریکتر میشد و آن ساعت از ظهر مثل غروبی دلگیر شده بود. ناگهان نور سفیدی درست بالای گودال از میان توده غبار شروع به درخشیدن کرد و بادی که دایرهوار میچرخید به دو سمت جهت گرفت و پرده خاک را از هم شکافت.
نظرات