کتاب عکاس خیابانی به قلم محمد حیدری محمدی و کوشش محمدعلی جعفری از زبان پدر شهید روایت میشود تا حسین سرسنگیِ مدافع امنیت را به نوک قله دلهایمان بچسباند.
داستان با تلاش پدر و حسین برای به دست آوردن یک لقمه نان حلال و کار گچکاری آغاز میشود. اما تماس مادر کار را نصفه و نیمه میگذارد. حسین را به بهانه کنکور زودتر به خانه میفرستند. آن سال هم برای کنکور میجنگید و هم برای قهرمانی. اما چیزی نگذشت که زندگی حسین به سه بخش تقسیم شد: باشگاه، عکاسی و دانشگاه. حسین پاسدار شد و به آرزویش نزدیکتر. ازدواج کرد اما آرزویش تغییر نکرد. دل به خدا و شهدا داد و فقط گلزار شهدا برایش بمب انرژی بود. حالا حسین شده بود مدافع امنیت و ...
کتاب با کش و قوس فراوان از زندگی جوانی دهه هشتادی میگوید که مهمترین آرزویش شهادت بود و البته راه انداختن یک آتلیه. به کاربردن لهجه شیرین یزدی شیرینی جذابی به متن میبخشد. محمد حیدری توانسته بسیاری از ارزشهای اخلاقی و معنوی چون عرق ملی، احترام به والدین، نماز و شهادت را در دل مخاطب زنده سازد. روایت این کتاب از زبان پدر نیز یکی دیگر از برگهای برنده این کتاب است.
تا با سیره شهدا و سختیهای تامین امنیت در کشورمان آشنا شویم. باید بدانیم برای حفظ امنیت کشورمان چه مردانی چه زحمتها کشیدهاند.
دستاندرکاران امنیت کشور، جوانان و عموم مردم مخاطبان این نوشتار هستند.
درگیریها تا صبح ادامه داشت. ما فکر میکردیم با طلوع آفتاب، تروریستها عقبنشینی میکنن، اما فکرمون اشتباه از آب دراومد. تروریستها به خودشون جلیقه انفجاری بسته بودن و قرارشون این بود که تا آخرین گلوله بجنگن و بعد هم خودشون رو منفجر کنن.
نظرات