کتاب سمن سای به قلم دلنشین فریبا شاکر با گذری در زمان مخاطب را از تهران حال حاضر به شیراز قرن هشتم هجری میبرد و پردههایی از زندگی خواجه شیراز، حافظ دوست داشتنی را به مخاطب عرضه میکند.
همچون آلیس که از دل آینهها به سرزمین عجایب سفر کرد، دکتر سارا پوریا از دل آینهای فیروزه نشان که یادگار همسر مرحومش است به قرن هشتم هجری سفر میکند و با حافظ چهل ساله مواجه میشود. شاید علاقه او به اشعار حافظ و بحران هویتیاش در دنیای مدرن یا حتی گذرش به دل عرفان حافظ او را به دل این سفر انداخته باشد، اما این سفر هر چه باشد او را به خودشناسی، خداشناسی و البته حافظ شناسی میرساند.
برای سارای 45 ساله جای خالی همسر و فرزندخواندهاش با اشعار حافظ پر میشود. او در شیراز قرن هشتم هجری جایگزین ترکان، دختر صاحبخانه میشود و در این زمانهی جدید با چالشهای ناشناختهای روبهرو میشود؛ از تلاش برای بازگشت به زمان خود تا سازگاری با زندگی و مناسبات اجتماعی و خانوادگی آن دوران. او با شخصیتهایی مانند گلاندام، مَنگو و شمسالدین محمد (حافظ شیرازی) آشنا میشود و بهتدریج درمییابد که در دل این سفر فرصتی برای بازنگری در گذشته، مواجهه با رنجها و کشف معنای تازهای از عشق و امید یافته است. رمان با رفتوبرگشت میان زمان حال و گذشته، خاطرات دانشگاه، روابط دوستانه و خانوادگی و دغدغههای شخصی سارا را نیز بازتاب میدهد. سمنسای داستانی است دربارهی جستوجوی هویت، پیوند با ریشهها و قدرت تسلیم و امید در برابر سرنوشت.
تا به هویت ایرانی خود برسیم و بدان افتخار کنیم، گوشههایی از زندگی حافظ شیرازی را لمس کنیم، ادبیات دلنشین ایران جانمان را بچشیم و به دنیای واژهها، داستانهای تخیلی و البته عرفان حافظ سفر کنیم.
بانوان، دختران جوان، پزشکان و کادر درمان، اساتید دانشگاه و دانشجویان رشته ادبیات و مریدان حافظ مخاطبان این رمان تاریخی و عاشقانه هستند.
سوگلی دست شاه شجاع را میبوسد و جعبه را روی میز میگذارد و با ادب و احترام باز میکند. گردنبند باشکوهی به سوگلی هدیه شده که نظیر آن را هیچ کجای دنیا ندیدهام، حتی در موزه جواهرات. این هدیه زنجیر طلای بلندی است که با سنگهای قیمتی تزیین شده است. اگر زنهای دیگر شاه شجاع از چنین هدیه ارزندهای باخبر شوند حسادت میکنند. درخشش خاصی را در چشمان سوگلی میبینم؛ نوعی شادی عمیق که با حرفهای دیروز و احساس سرخوردگیاش کاملاً منافات دارد. شاه شجاع با دستهای خودش گردنبند را دور گردن سوگلی می اندازد و با افتخار به تماشای همسر زیبایش میایستد.
پس از گذشت چند دقیقه شاه شجاع بدون هیچ مقدمهای از من میپرسد وضعیت زخمش چطور است بانو؟ در حالی که سعی میکنم برخوردم عادی و مناسب باشد میگویم «شاه به سلامت باد تا دیروز که خوب بود هزار الحمد لله اما امروز تازه از راه رسیدهام.»
نظرات