رمان بینا به قلم رفیع افتخار داستان نوجوانهایی مبارز در مسیر پیروزی انقلاب است. این رمان از همدلی مردم کشورمان در مسیر پیروزی انقلاب، مقاومت آنها در برابر ساواک و اهدای شهید به انقلاب سخن میگوید. رفیع افتخار در کتاب بینا نسل حاضر را که خاطرهای از انقلاب نداشتهاند به انقلاب گره میزند. علاوه بر این داستان در زمینهای دیگر ادامه دارد. یکی از نوجوانهایی که در مسیر انقلاب گام برمیدارد با دیدن رنج فردی نابینا با خودش عهد میبندد که چشمپزشکی ماهر شود. او با تلاش و پشتکار به آرزوی خویش میرسد.
تا تاریخ انقلاب را در دل نسل حاضر زنده سازیم.
نوجوانهای زیر پانزده سال مخاطبان این نوشتار هستند.
سربازها با شنیدن این شعار به سمت ما حمله ور شدند. من هم صف جلو بودم. ناگهان دیدم همان سربازی که از او باتوم خورده بودم جلویم سبز شد. با دیدنم چشم هایش را برایم در اندو با عصبانیت فحشی داد و گفت: «بزغاله خوب گیرت آوردم. دیگر نمی توانی با قصه ی آن مردکور از دستم در بروی و باتومش را بالا گرفت و به طرفم خیز برداشت من سبک و فرز بودم فرار کردم یک دفعه سربازی دیگر جلویم سبز شد و راهم را بست از دست آن یکی هم فرار کردم اما سرباز اولی جلویم ظاهر شد مثل بره ای بودم که میان دو گرگ گرسنه گرفتار شده می دانستم اگر این دفعه گیر بیفتم از دستشان خلاص نمیشوم و باتوم باران میشوم.
حدیث پرسید: «عاقبت از دستشان در رفتی؟»
سرم را به علامت بله تکان دادم.
نظرات