کتاب خانم فرمانده به قلم محمد علی جابری و تصویرگری لیلا اربابی مجموعهای از چندین داستان کوتاه است که با تصاویر جذاب مخاطب نوجوان را با خود همراه میسازد تا گوشهای از زندگی مرضیه حدیدچی معروف به مرضیه دباغ را به او تقدیم کند. این قهرمان صبور رنج شکنجههای ساواک را به جان خرید و توانست در کنار امام خمینی (ره) به یک مبارز انقلابی تبدیل شود.
تاریخ انقلاب را که ورق میزنیم میرسیم به مردانی که جان خود را فدای وطن، استقلال و آزادی کردند. اما در این میان نقش بسیاری از زنان آنچنان پر رنگ است که تاریخ به عظمت آنها ایستاده است. بانو مرضیه حدیدچی از همین دست افراد است.
مرضیه حدیدهچی، معروف به مرضیه دباغ در سال ۱۳۱۸ در همدان به دنیا آمد. و تحصیل در حد خواندن را در مکتبخانه سپری کرد. او قرآن، نهجالبلاغه و مفاتیحالجنان را نزد پدرش آموخت و در سال ۱۳۳۳ پس از ازدواج به تهران مهاجرت کرد. مرضیه دباغ در تهران مقدمات درسهای حوزوی را فراگرفت و در ادامه درسهای فقه، اصول و اخلاق را آموخت. او پس از درگذشت سیدحسین بروجردی و آغاز نهضت روحانیون، با امام خمینی (ره) آشنا شد و وارد دنیای مبارزات سیاسی شد.
دباغ در سال ۱۳۵۲ توسط ساواک دستگیر و شکنجه شد. این دستگیری پای دختر او را نیز به زندانهای ساواک باز کرد. عفونی شدن زخمهای بدن او، محکومیت پانزده ساله او را به یک سال و چهار ماه تقلیل داد و موجب آزادی او شد. او پس از درمان از کشور خارج شد و پس از مسافرت به لندن و سوریه، در نجف با امامخمینی ملاقات کرد و پس از هجرت امامخمینی به فرانسه او هم روانه پاریس شد و حفاظت ایشان را بر عهده گرفت.
او پس از پیروزی انقلاب اسلامی مأمور تشکیل سپاه غرب کشور شد و مدتی فرمانده سپاه همدان بود و در سال ۱۳۶۱ در کردستان مجروح شد.
دباغ نماینده مجلس شورای اسلامی در دوره دوم و سوم از تهران و قائم مقام جمعیت زنان جمهوری اسلامی بود. او در هیئتی به ریاست عبدالله جوادی آملی نامه امامخمینی را به رهبر اتحاد جماهیر شوروی ابلاغ کرد. بانو دباغ در سال ۱۳۹۵ درگذشت و در حرم امامخمینی (ره) به خاک سپرده شد.
غرب برای کودکان و نوجوانان ما قهرمانهایی پوشالی چون بن تن، مرد عنکبوتی، بت من و ... ساخته است. غافل از آنکه کشور عزیزمان مملو از قهرمان است. کتاب حاضر ضمن معرفی قهرمانی حقیقی ارزشهای اخلاقی و ملی را در دل نوجوان زنده میسازد.
عموم نوجوانان ایران زمین مخاطبان این داستانهای کوتناه هستند.
دلش کمی شور میزد، اما به خدا و مراقبت او از بندگانش ایمان داشت. همین طور هم شد. بدون کوچکترین مشکل وارد لندن شد و از فرودگاه به هتل رفت؛ جایی که بیشتر ساکنانش ایرانی و آسیایی بودند. پس از تحویل گرفتن اتاق به پیگیری کارهای فرد نابینا پرداخت. عمل جراحی او انجام شد اما نتیجهای نداشت. به ناچار چند روز بعد با همان چشمهای نابینا به ایران بازگشت و خواهر طاهره ماند و یک دنیا غربت و تنهایی.
نظرات