کتاب حسینم کو؟ به قلم رجاء محمد بیطار و ترجمه معصومه سال افزون زندگی فاطمه بنت حزام کلابی، معروف به امالبنین را روایت میکند و ترکیبی از تاریخ صدر اسلام، حماسه، وقایع روز عاشورا و عشق به ولایت را در هم میآمیزد.
رجز میخواند: «وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُموا یَمینی اِنّی اُحامی اَبَداً عَنْ دینی؛ به خدا سوگند از دست راستم را هم قطع کنید تا ابد از دین و امامم دفاع میکنم.»
این رجز، آن هم در شرایطی که از هر طرف در محاصره دشمن هستی، تنها از شیر ژیانی چون عباس صادر میشود؛ عباس بن علی، عباس پسر امالبنین، عباس برادر حسین بن علی (ع) و عباس قمر بنی هاشم. از مادری چون امالبنین چنین یلی عجیب نیست. از امالبنینی که همواره سفارش حسین (ع) را به فرزندانش میکند، غیر از این ادب انتظار نمیرود. اما مگر فاطمه بنت حزام کلابی چگونه زیست و چگونه سرسپردگی در مسیر ولایت را زمزمه کرد که به چنین جایگاهی رسید؟
پاسخ این سوال را باید در کتاب حسینم کو؟ ورق بزنیم. این مستند داستانی از روزهایی پیش از ولادت خانم امالبنین آغاز میشود و جرعه جرعه مخاطب را با تاریخ صدر اسلام، دلتنگیهای امیرالمومنین (ع)، صبر و بردباری بر مسیر دین خدا و تربیت ولایی حضرت امالبنین (س) آشنا میکند. نویسنده در این کتاب تلاش میکند حضرت امالبنین (س) را تنها در سایه واقعه عاشورا روایت نکند، بلکه شخصیت مستقل و اثرگذار او را از دوران کودکی و ازدواج با امیرالمؤمنین (ع) تا روزهای دشوار پس از عاشورا به تصویر بکشد؛ روایتی عاطفی و تأثیرگذار از مادری که عشقش به امام حسین (ع) و خاندان پیامبر (ص)، معنایی عمیق به زندگی و مادریاش میبخشد.
کتاب حسینم کو ترکیبی از حماسه و غزل است. حماسه است چون شجاعت، وقار، ادب و ایمان والای فرزندان امالبنین (س) را تصویر میکند و غزل است چون شهادت، اشک مادر و روضه بر حسین (ع) را روایت میکند.
تا عظمت خانم امالبنین را درک کنیم، مسیر تربیت بر مدار ولایت را بیاموزیم، تاریخ صدر اسلام را مرور کنیم، برسیم به ولایتمداری و ...
علاقهمندان به تاریخ صدر اسلام، تاریخ عاشورا، زندگینامه حضرت امالبنین (ع) و عموم شیعیان مخاطبان این داستان هستند.
اما ام البنین نفهمید چگونه بلند شد چگونه با وجود سرگیجه و لرزش توانست راه برود بلکه بدود. شاید صفوف مردم در حال حرکت را میشکافت و بین افراد و بالای سرها مانند نسیمی می خزید زیرا باد اشتیاق او را به سوی آن کاروان غمگین و اندوهگین به سوی محبوبش و پاره قلبش اگر نگوییم پاره جگرش زینب حوراء دختر امیرالمؤمنین میبرد. به او رسید. چادری بر پا شده بود کنیزی کنار در چادر ایستاده بود و زنان مضطرب را از ورود منع میکرد و میگفت: «خانم و مولایم زینب به من گفته است به جز هم دردانش در مصیبت به دیگران اجازه ورود ندهم.» شاید کنیز ام البنین را نشناخته بود، زیرا نقاب زده بود و از او چیزی به نظر نمیرسید جز سیاهی بلندی که به چپ و راست تکان میخورد و از قلبی مجروح فریاد زد به بانویم زینب خبر بده که من ام البنین هستم! و صدایی گرفته و خش دار از داخل آمد، آن گونه که هرگز سابقه نداشت.
نظرات