کتاب یک روز از زندگی عابد سلامه اثر ناتان ترال، ترجمهٔ مریم مهدوی و منتشر شده توسط کتابستان ، داستان رخدادی تصادفی و مرگبار را در خارج از اورشلیم روایت میکند که در پسزمینهای از تاریخ، تجلی مییابد. در این داستان، میلاد سلامه، پسر پنج ساله فلسطینی، همراه با همکلاسیهایش در راه اردو دچار حادثه میشود؛ اتوبوس آنها با یک کامیون برخورد کرده و در همان لحظه که میلاد با مادرش وداع میکند و هوا بارانی است، عابد، پدر او، هنوز در خواب است. این همان نقطه عطفی است که زندگی عابد برای همیشه تغییر میکند.
چند ساعت بعد، عابد در ترافیکی گیر میکند که یکی از معدود جادههایی است که فلسطینیها اجازه تردد از آن را دارند. خبر تصادف مرگبار، شامل واژگون شدن یک کامیون عظیم و اتوبوس مدرسهای در حال سوختن، به سرعت پخش میشود؛ در حالی که اجساد بچهها روی زمین افتاده و خبری از میلاد نیست. عابد در پی شنیدن این فاجعه، خود را به محل حادثه میرساند.
اما مدارک شناسایی او اجازه نمیدهد از پاسگاههای نظامی عبور کند و وارد بیتالمقدس شود تا از سرنوشت پسرش مطلع گردد. این اتفاقات، نه حاصل تخیل نویسندهاند، بلکه بازتابی از دشواریهای زندگی روزمره فلسطینیها هستند؛ جامعهای که از ابتداییترین حقوق خود محروم شده و سرزمینش به زور تصاحب گردیده است.
این کتاب با هدف آگاهسازی مردم جهان از وضعیت فلسطینیان ساکن در سرزمینهای اشغالی نوشته شده و برای فارسیزبانان ترجمه گردیده است. رمان، بینشی عمیق از چالشهای فیزیکی، اداری و عاطفی ارائه میدهد و شرایط تلخ زندگی در یکی از مناقشهبرانگیزترین نقاط جهان را به تصویر میکشد.
این کتاب را به دوستداران ادبیات معاصر و داستانهای اجتماعی که به تحولات تاریخی و مسائل فلسطینیان علاقه دارند، پیشنهاد میکنیم، به ویژه برای کسانی که میخواهند از زندگی واقعی و چالشهای روزمره در یکی از مناقشهبرانگیزترین نقاط جهان آگاه شوند، مناسب است.
انتفاضه دوم که بالا گرفت، عابد مجبور شد بیشتر در محله های نزدیک خانه یعنی در ضاحیة السلام و اردوگاه شعفاط کار کند آن روزها با این که کارت آبی نداشت، ولی هنوز کارمند بیزک محسوب میشد او دیگر سی و دو سال داشت و پدر چهار دختر بود. روزی در خیابان با احمد از هم مسلکانش در جبهه دموکراتیک رو به رو شد که همان نزدیکیها در بقالی پدرزنش کار میکرد. او از عابد خواست به خانه پدرزنش بیاید و خط تلفنشان را که خراب بود و مایه نگرانی شان شده بود تعمیر کند. آخر پسرهای خانواده آمریکا بودند و پیگیرانه اخبار فلسطین را دنبال میکردند و نمیتوانستند از خویشانشان خبر بگیرند.
عابد پدرزن احمد را میشناخت. او مختار ضاحیةالسلام و آدمی محترم بود. عابد دخترهایش را هم میشناخت آنها همسایه دیوار به دیوار خانواده غزل بودند و عابد در روزهای نوجوانی و جوانی نامه هایش را به آنها میداد که به دست غزل برسانند. مختار درست پشت بقالی زندگی میکرد عابد قبل از ورود به اتاق به دست شویی رفت تا دستش را بشوید در راه از کنار هیفا گذشت. هیفا زمانی که هشت نه ساله بود نامه های عابد را برای غزل میبرد عابد به او سلام کرد اما هیفا جواب نداد تفاوت سنیشان بیشتر از آن بود که عابد را به خاطر بیاورد اما کم و بیش او را میشناخت چون در جلسه ها و رویدادهای حزب دیده بودش.
نظرات