کتاب گروه بلدوزرها به قلم محسن ذوالفقاری شرحی بر زندگی دو بچه محل، از دو نسل مختلف است؛ شرحی بر زندگی شهید براتعلی داودی (ماشال) و خود آقا محسن.
کوچههای محلهمان را به نام شهدا مزین ساختهاند تا بدانیم از رهگذر خون کدام شهید به کلبه آرامشمان میرسیم. داستان کتاب گروه بلدوزرها از همین شهدای محله شروع میشود. محسن ذوالفقاری که در محله هنرور مشهد و البته مسجد امام حسین (ع) بزرگ شده است هر روز تسبیحات حضرت زهرا (س) را چشم در چشم شهید براتعلی داودی زمزمه میکند. جاذبه این شهید بد جوری دلش را میبرد و تصمیم میگیرد در سنین تقریبا نوجوانی از شهید بنویسید. اما او که نویسنده نیست! خوب شاید در آن روزگار آقا محسن نویسنده نباشد و حتی انشاءش را برادر بزرگترش بنویسد اما دلنوشته که میتواند بنویسد. بعد از کلی دو دوتا چهارتا کردن و همفکری با این و اون کار را شروع میکند. اما بازگشت به سی سال پیش چندان ساده نیست. آقا محسن ذوالفقاری هنگام مشورت با یکی از بچههای مسجد تصمیم میگیرد برای هجده شهید محله بنویسد و کار بسیار جدیتر دنبال میشود. حالا او رسالت روایت زندگی هجده شهید بزرگوار را به دوش میکشد. در اولین مصاحبه او با ماشال آشنا میشود. ماشال نام مستعار شهید براتعلی داودی است که گروه بلدوزرها را تاسیس کرده است.
- چرا شهید نام گروه را بلدوزرها را گذاشته است؟
- چون اعضای گروه باید مثل بلدوزر در هزار و یک مدل اردوی جهادی در اطراف مشهد کار کنند.
کتاب قدم به قدم مخاطب را با سختیهای کار نویسندگی آشنا میکند و به سوال «چگونه نویسنده شویم؟» به نیکویی پاسخ میدهد. علاوه بر اینها کتاب سیره چندین شهید را به صورت مقطعی مرور میکند و گاهگداری از تلاش مسئولین فعال فرهنگی تشکر میکند و به به مسئولین خموده حوزه فرهنگ نیز تلنگری میزند.
خلاصه اینکه کتاب گروه بلدوزرها هم خاطرات یک نویسنده است از خودش، هم خاطراتی از چنیدین شهید، هم نفوذی به فضای فرهنگی کشور و هم درسنامهای برای ورود به دنیای نویسندگی.
تا به دنیای نویسندگی برای شهدا نفوذ کنیم، با سیره چند شهید آشنا شویم و دو نسل متفاوت با یک آرمان مشترک را در کنار هم تجربه کنیم.
علاقهمندان به سیره شهدا و ادبیات پایداری، افرادی که میخواهند از پشت پرده دنیای نویسندهها مطلع شوند و عموم علاقهمندان به خاطرهنویسی و خاطره گویی.
اوایل انقلاب تو کنارکال هم برای حفظ امنیت تا مدتها گشت شبانه داشتیم دو ساعت دو ساعت شیفت عوض میکردیم. بلدوزرهای بیل به دست، چماق به دست و بعدها اسلحه به دست شدند. خدا خیرت بده سؤال خوبی پرسیدی و خاطرات انقلاب هم مروری شد. راستی میخواستم از حاج رجب مرادی دایی ماشال هم یادی بکنم اگه الان بود، اندازۀ چند جلد کتاب از ماشال حرف داشت. دیگه هیچی لازم نداشتید و سراغ افرادی مثل من هم نمیاومدید. ماشال نوچه داییش بود. تا زمانی که یادمه با اون بود و باهاش کار میکرد. خیلی با هم عیاق بودند و همراه حاجی مرادی یک مغازه در خواجه ربیع داشت. اون رو فروخت و میخواست مرغداری بزنه. ماشال اومد پیشم و گفت بیا بریم کمک تا برای مرغها آغل درست کنیم.
نظرات