کتاب چرا نمیذارید برم جبهه؟ به قلم علی باباجانی زندگی داستانی شهید مرحمت بالازاده، شهید نوجوان دوران دفاع مقدس را روایت میکند.
مرحمت نوجوان قصه ما از آن عشق جبهههای سریش بود که سن کمش مانع جبهه رفتنش بود. او که از کودکی با نماز و یاد اسلام و عشق وطن بزرگ شده بود، نمیتوانست آرام بنشیند و یورش کلاغها به خاک وطن را تاب بیاورد. هوای جبهه هواییاش کرده بود. به هر دری که توانست زد. از دستکاری شناسنامه بگیر تا صحبت با فرماندهان سپاه و امام جمعه و ... . اما آخرین تیرش به هدف نشست.
راهی تهران شد. خود را به حاشیه جلسات رئیس جمهور، آیتالله سید علی خامنهای، رساند. دوازده سیزده سال بیشتر نداشت و همین سن کمش مانع عبورش از میان بادیگاردها میشد. آقای خامنهای هنگام خروج از جلسه متوجه سروصدا شدند و حالا مرحمت یک قدمی آقا ایستاده بود. با گلایه گفت: «نمیگذارند بروم جبهه». اما همان جواب تکراری شنید: « جبهه شما کلاس درس است.»
اما او این همه راه نیامده بود تا این جواب را بشنود.
زیرکی قاسم تیر خلاص را شلیک کرد. حالا قاسمبا یک نامه به خانه برگشت. «مانع اعزامش نشوید» از طرف سید علی خامنهای.
تا درس جهاد، تلاش، پایمردی در راه آرمانها و ارزشهای اخلاقی را در دل نوجوانانمان نهادینه سازیم.
نوجوانهای بالای 13 سال مخاطبان این زندگینامه داستانی هستند.
آقا مهدی که رفت گردان الله اکبر به خط شد. مصطفی مولوی، فرمانده اطلاعات عملیات یکی یکی نیروها را از نظر گذراند. همه در لباس خاکی و کلاه آهنی و اسلحه به دست آماده حرکت بودند او همینطور که میرفت مرحمت را دید، پسری که از همه کوچکتر بود. با دست به او اشاره کرد و گفت: «پسر بیا بیرون تو نباید توی عملیات شرکت کنی».
نظرات