کتاب دنیای ستارهای به قلم سعید زارع بیدکی و محمد حیدری محمدی زندگی رهبر شهید انقلابمان، آیت الله سید علی حسینی خامنهای (ره) را از سال 1357 تا سال 1368 روایت میکند.
انقلاب اسلامی مردم ایران که به پیروزی رسید تازه کارهای آیتالله خامنهای جوان شروع شد. طلبه جوان قصه ما از آن دست آدمها نبود که بگوید حالا یک تنی به آب بزنیم و یک سفری برویم و یک استراحتی کنیم و ... نه! از این خبرها نبود. به محض اینکه صدای پیروزی انقلاب را شنید به محضر امام رسید و گفت: اگر کاری هست ما درخدمتیم. این شد که اولین ماموریت آقای خامنهای با سفر به ایرانشهر و شنیدن سخنان مردم مظلوم ایرانشهر آغاز میشود. بعد از این دانشگاهها مقصد اصلی آقای خامنهای بودند. در شرایطی که کشور اسیر ترورهای پیاپی بود، خبر شهادت آیتالله مطهری دل همه را لرزاند. بسیاری از جوانها اسیر گروههای التقاطی و منحرف شده بودند. این شد که امام، آقای خامنهای را برای جلوگیری از انحرافات فکری مردم و جوانان معرفی کردند.
مقصد بعدی ارتش بود. بسیاری از عوام و خواص انقلاب ارتش را میکوبیدند و آن را طاغوتی مینامیدند. حتی شروع کردند به فروش بسیاری از ادوات پیشرفته. اما آقای خامنهای که نماینده امام در ارتش شده بود به شدت با این تفکرات مقابله کردند و ارتش قدرت گرفت.
کتاب دنیای ستارهای از حضور خائنی به نام بنی صدر در مقام ریاست جمهوری میگوید. شروع جنگ هشت ساله، ماجرای ترور آیتالله خامنهای، انتخاب ایشان به عنوان رئیس جمهور بعد از ترور آقایان رجایی و باهنر، پایان جنگ و تصویب قطعنامه، رحلت امام و انتخاب آیت الله خامنهای به جانشینی امام برخی از مهمترین رویدادهای کتاب دنیای ستارهای هستند.
تا ضمن آشنایی با زندگی رهبر شهیدمان درک کنیم این انقلاب از رهگذر چه حوادث و سختیهای به دستمان رسیده است. آن وقت است که برای حفظ و سرافرازی آن از جان مایه میگذاریم.
همه نوجوانان ایران زمین یا بهتر بگوییم، هر نوجوانی فارسی زبان باید این کتاب را ورق بزند. این اثر گزینه مناسبی برای بسیاری از معلمان و مربیان است و در جمعخوانیها میتوانند از آن استفاده کنند.
وقتی همه چیز آماده شد برای امتحان رفتند و توی بیابان سمنان شلیک کردند. بار اول بود. یا نمیپریدند یا توی هوا منفجر میشدند. ناراحت شدند، ولی ناامید نه. باز تلاش کردند. چند ماه بعد دوباره امتحان کردند. جواب گرفتند. قند توی دلشان آب شد. تلاشها نتیجه داد. موشکها را برداشتند و بردند لب مرز عراق، شلیک کردند تا خبر این موفقیت را به آقای خامنهای دادند، خوشحال شد. پیغام فرستاد که دمتان گرم. با پیگیری و حمایت آقا، کلنگ کارخانه موشکسازی ایران زده شده بود. حالا بچهها مشغول شدند به ساخت موشکهای بیشتر و بهتر.
نظرات