جلد چهارم مجموعه پر واکن با عنوان دنیای برعکسی زندگی رهبر شهید انقلاب، حضرت آیتالله العظمی سید علی خامنهای (ره) را در خلال سالهای 1356 تا 1357 روایت میکند.
انقلاب عمار کم نداشت و امام خمینی (ره) تنها نبود، اما سید علی آقای خامنهایِ جوان مبارزی دیگر بود. او برای باز کردن گره انقلاب خود را به هر دری میزد. برایش فرق نمیکرد گره میخواهد با دست باز شود، یا با دندان یا با جان. کتاب دنیای برعکسی روایتی است از همین جانفشانیها در مسیر پیروزی انقلاب.
دنیای برعکسی با مرگ مشکوک آقا مصطفی خمینی، پسر امام خمینی (ره) آغاز میشود. برگزاری مراسم عزاداری و عرض تسلیت به امام آتش انقلاب را بیش از پیش شعلهور میسازد و دامن شاه را میگیرد. اکنون جسارت و شجاعت مردم به جایی رسیده است که شعارهای انقلابیشان مستقیم «آقای شاه» را نشانه گرفته است. دیری نمیگذرد که باز هم سر و کله ساواک در خانه آقا سید علی خامنهای پیدا میشود. این بار هم بعد از کلی جست و جو چیزی عاید ماموران ساواک نمیشود، اما آقای خامنهای به دورترین نقاط ایران تبعید میشود؛ تبعید به ایرانشهر!
داستان با حضور رهبر شهیدمان در ایرانشهر، کمک به سیل زدگان این شهر و کسب محبوبیت در جامعه اهل تسنن ادامه مییابد و با تبعید به جیرفت، پایان یافتن دوران تبعید و پیروزی انقلاب به اوج میرسد.
تا نوجوانمان را با تاریخ و زندگی رهبران انقلاب آشنا کنیم. این آشنایی سبب میشود نوجوانمان بماند پای کار انقلاب و در سایه شبهات و دروغهای کنونی، رنگ انقلابی خود را نبازد.
همه نوجوانان ایران زمین یا بهتر بگوییم، هر نوجوانی فارسی زبان باید این کتاب را ورق بزند. این اثر گزینه مناسبی برای بسیاری از معلمان و مربیان است و در جمعخوانیها میتوانند از آن استفاده کنند.
راه بم تا جیرفت، حدود صد کیلومتر بود. یک منطقه کوهستانی و سرسخت. شیشه را میدادند پایین، خاک و پشه می آمد تو. میدادند بالا گرمای مرداد میخواست آدم را خفه کند. جاده هم که جاده نبود؛ به کوچه شبیهتر بود. به قدری باریک، که اگر از روبهرو ماشینی میآمد باید یک گوشه میایستادند، ماشین روبهرویی رد شود و بعد حرکت کنند.
سه ساعت بعد در ۲۲ مرداد ۱۳۵۷ رسیدند دم ساختمان فرمانداری جیرفت یکی از دورترین و کورترین جاهای کشور. نسبت به پایتخت. سرسبز، گرم و شرجی، پر از حشره و خیلی محروم. در جیرفت ساواک آن قدر به مردم سخت میگرفت که میترسیدند به تبعیدیها خانه اجاره بدهند. تا خانه تبعیدیهای قبلی پیدا شود غروب شده بود. سید علی تمام این مدت روی عبایش جلوی ساختمان نشست. استاد خبرسازی بود و یک ساعت نشده خبر آمدنش همه جا پیچید.
نظرات