کتاب ضیف به قلم محمدعلی جعفری به روایت داستانی بر اساس زندگی شهید محمد ضیف میپردازد. این رمان امنیتی و عاشقانه زندگی مردی را روایت میکند که غزه را گهواره خود یافت و بغضش نسبت اسرائیل او را به دشمن شماره یک اسرائیل بدل کرد.
محمد ضیف با نام اصلی محمد دیاب ابراهیم المصری، متولد سال ۱۹۶۵ در اردوگاه پناهندگان خانیونس در نوار غزه، از فرماندهان ارشد حماس و چهرههای شناختهشده شاخه نظامی این جنبش، یعنی گردانهای عزالدین قسام است. او در رشته زیستشناسی تحصیل کرده و مدتی نیز به فعالیتهای تئاتری مشغول بوده است. لقب «ضیف» به معنای مهمان به دلیل تغییر مداوم محل اقامت و زندگی مخفیانه او انتخاب شده است؛ شیوهای که برای دور ماندن از حملات و تلاشهای اسرائیل برای ترورش به کار میگرفت.
محمد ضیف در سال ۱۹۸۹ به حماس پیوست و از سال ۱۹۹۳ فعالیت خود را در گردانهای عزالدین قسام آغاز کرد. او پس از کشته شدن صلاح مصطفی در سال ۲۰۰۲ به فرماندهی این شاخه نظامی رسید و در توسعه توان نظامی حماس، از جمله طراحی موشکهای قسام و ایجاد شبکه تونلهای زیرزمینی در غزه، نقش داشت. اسرائیل او را به طراحی و سازماندهی عملیات نظامی علیه خود متهم میکرد و یکی از چهرههای اصلی تقابل نظامی حماس و اسرائیل میدانست.
تلاشهای اسرائیل برای ترور محمد ضیف بارها ناکام ماند و گزارشها از دستکم هفت عملیات برای کشتن او حکایت دارند. در حمله هوایی سال ۲۰۱۴ به خانهای در غزه، همسر و دختر خردسال او کشته شدند، اما خبر کشته شدن خود ضیف تأیید نشد. آسیبهای جسمانی ناشی از حملات پیشین نیز از جمله بخشهای مهم زندگی او بود. زندگی مخفیانه، تغییر مداوم محل سکونت و پرهیز از استفاده از فناوریهای ارتباطی مدرن، از عواملی بودند که به دشوار شدن شناسایی و هدف قرار دادن او کمک میکردند.
اکنون کتاب ضیف در خلال داستانی امنیتی زندگی شخصی را ورق میزند که اسرائیلیها، کارهایش را دیدند، اما صورتش را نه.
تا زندگی و عشق در غزه را مرور کنیم و با عبور از تونلهای زیرزمینی غزه به لایحههای امنیتی اسرائیل نفوذ کنیم. تا نفس در سینه حبس کنیم و همراه شهید ضیف، عملیات هفت اکتبر را طرحریزی کنیم.
علاقهمندان به ادبیات پایداری، افرادی که به رمانهای امنیتی و جنایی علاقه دارند، دوستداران جبهه مقاومت و حماس و افرادی که میخواهند عملیاتهای نظامی آنها را در کنار زندگی در غزه تجربه کنند.
جعبه خاکی رنگ را جلوی پایم میگذارند. قبل از آنکه صدای بی حس سرباز را بشنوم صدای دیگری را میشناسم؛ صدایی که سعی میکند بیتفاوت باشد؛ اما یک رشته نازک اضطراب در آن لرزان است. بپوش. زمزمهوار اسمش را میگوید: ناصر. سرم را بلند میکنم. او ایستاده چشمهایش به نقطهای روی دیوار خیره شده، گویی در حال خواندن منوی یک کافه است؛ اما میدانم؛ میدانم که او «شاویشِ» بند است: پلی میان من و «آنها»؛ پلی که رویش باید با احتیاط راه بروی مبادا بیفتی.
نظرات