کتاب خیلی محرمانه اثر فاطمه ملکی،خاطرات حسن تابانمنش از کودکی تا پایان مأموریت در مصر است که پنجرهای بیسابقه به دنیای پنهان و پرتنش عملیاتهای امنیتی کشور برای مخاطب باز میکند. در این اثر، نویسنده با روایتی مستند از مصاحبههای گسترده با حسن تابانمنش، مسئول پیشین وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران، خاطراتی از دوران کودکی، ورود به عرصه امنیتی و تجربیات پرحادثه در عملیاتهای حساس را به تصویر کشیده است. روایتهای کتاب، علاوه بر بازگویی وقایع تاریخی، ابعاد انسانی و احساسی پشت پشت پرده فعالیتهای امنیتی را نیز به خواننده عرضه میکند.
با زبانی ساده و در عین حال تأثیرگذار، فاطمه ملکی با پایبندی به گفتههای مستقیم راوی، تلاش میکند تا واقعیتهای تلخ و ناشناختهای را از پشت پرده تاریک مبارزات ملی آشکار سازد. از حضور در مناطق بحرانی لبنان و کشورهای اروپایی گرفته تا مأموریت نهایی در مصر، هر فصل کتاب گواهی است بر شجاعت و ایثار افرادی که جان و دل خود را در راه دفاع از میهن فدا کردهاند. این خاطرات، با ارائه تصویر زندهای از شرایط جنگ، ترسهای لحظهای، تصمیمهای سرنوشتساز و فشارهای روحی ناشی از مسئولیتهای سنگین، به شکستن تابوهای دیرین در حوزه امنیتی کمک کرده و افق تازهای از فهم تاریخ معاصر را به روی خواننده میگشاید.
یکی از ویژگیهای بارز خیلی محرمانه، دقت در روایت و حفظ اصالت گفتار راوی است؛ به طوری که خواننده بدون واسطه با واقعیتهای پنهان و ناشایسته دنیای عملیاتهای اطلاعاتی آشنا میشود. علاوه بر این، سبک نگارش فاطمه ملکی، که ترکیبی از روایت شفاهی و تحلیلهای مستند است، کتاب را به اثر ارزشمندی برای علاقهمندان به تاریخ، امنیت و خاطرات شفاهی بدل کرده است. این اثر نه تنها مرثیهای از ایثار و فداکاری است، بلکه یادآور ارزشهای ملی و انسانی است که در سایه دشمنان کشور، به سختی حفظ شدهاند.
کتاب خیلی محرمانه کاری از نشر بیست و هفت بعثت، با شکستن زنجیرهای سکوت پیرامون فعالیتهای امنیتی، به عنوان یک سند تاریخی و فرهنگی، دعوت به تأمل در باب مسئولیت و شجاعت میکند و برای خوانندگان در هر سنی، تجربهای آموزنده و تأثیرگذار به ارمغان میآورد.
این کتاب برای علاقهمندان به تاریخ معاصر، مسائل امنیتی و خاطرات شفاهی افرادی که در مأموریتهای حساس اطلاعاتی نقش داشتهاند، مناسب است. اگر به روایتهای مستند از پشت پرده فعالیتهای امنیتی و سیاسی علاقه دارید، این اثر گزینهای ارزشمند برای مطالعه خواهد بود.
به این نتیجه رسیده بودم که نگاه صفر وصدی به کسی نداشته باشم؛ نه هیچ کس پسر پیغمبر است که او را مقدس کنم، نه هیچ کس بدترین آدم است. متوجه شدم کسانی برای اینکه به جایی برسند، ریش گذاشته اند. و شاید حتی روی پیشانیشان هم جای مهر گذاشته اند؛ اما چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند. با خودم گفتم حالا که موضوع به این شکل در آمده بودنم دیگر معنا ندارد. سر مسائل کاری هم با موسوی، که تازه مسئول تشکیلات شده بود، زیاد توافق نداشتم. وقتی این رفتارها را دیدم با نورالدین و بقیه بچه ها به این نتیجه رسیدیم که دیگر جای ما در شیراز نیست.
با نورالدین تصمیم گرفتیم به جبهه برویم. درخواست دادیم و آنها هم از خدا خواسته سریع موافقت کردند رفتیم و کارهایمان را تحویل دادیم و تسویه حساب کردیم. معرفی نامه گرفتیم تا به جبهه برویم بخش نامه آمده که بچه های اطلاعات اگر می خواهند به جبهه بروند جبهه شان کردستان است. باید به کردستان بروند.
نظرات