کتاب احکام نوجوان ویژه پسران، اثری از نویسنده نام آشنا، علی شعیبی است که احکام مورد نیاز هر نوجوان مکلف را در قالب پرسش و پاسخ و نکتههایی کوتاه آموزش میدهد.
خداوند در قرآن میفرماید: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ» یعنی ما بر آدمی نقش زدیم و به او کرامت بخشیدیم. این انسان عزیز دردانه خداوند است. حال که عزیز شد، هر عملی و هر حرفی و هر نگاهی شایسته او نیست. خداوند بایدها و نبایدها خود را با نام احکام بر آدمی واجب، حلال، حرام، مکروه و مستحب نمود تا آدمی الماس وجودی خویش را به سیاهی آلوده نسازد. پس باید گوش به حرف خدا باشیم و بدانیم چه میخوریم، چه مینوشیم، چگونه کسب روزی میکنیم و دل را چگونه به محراب مزین به نام الله گره میزنیم؟
یعنی باید سبک زندگی خود را در این دنیا مشخص سازیم. آیا فلان بازیگر یا ورزشکار میتواند الگویی برای سبک زدگی یک انسان مسلمان باشد؟ مرجع تعیین یک سبک زندگی مناسب که هم به درد اخرت بخورد و هم به درد دنیا کجاست؟
پس باید بشتابیم به سوی احکام و یادگیری چند و چون آن. حجتالاسلام علی شعیبی در کتاب احکام نوجوان راه یادگیری احکام را چنان هموار ساخته است که دیگر بهانهای برای تنبلی و فرار از یادگیری باقی نمیماند. احکام فقه و تقلید، ولایت فقیه، طهارت و نجاست، وضو و غسل و تیمم، نماز، روزه، محرم و نامحرم، خوراکیها و نوشیدنیها، معاملات و اخلاق و آداب سرفصلهای عناوین این کتاب هستند.
ادبیات کتاب بسیار ساده و روان است که در کنار چاپ رنگی کتاب به دل مینشیند. ارائه اهداف فصل در آغاز هر فصل، آموزش در ضمن پرسش و پاسخ، بیان حکمت احکام و ارائه نکتههای موجز از ویژگیهای برجسته کتاب است که آن را از دیگر کتب مشابه متمایز میسازد.
تا زندگی نوجوانمان را مطابق دستورات خداوند تنظیم کنیم.
نوجوانهای زیر 16 سال مخاطبان این نوشتار هستند. همچنین معلمان، مربیان، والدین و تمام افرادی که با نوجوانها سروکار دارند مخاطبان این کتاب میباشند.
یک روز یکی از جوانان در شهر مدینه مشغول راه رفتن بود که با خانمی روبه رو شد. در آن زمان بعضی خانمها پوشش کاملی نداشتند و مثلاً قسمتی از گردن یا سینه خود را نمیپوشاندند. چهره آن خانم توجه جوان را خیلی جلب کرد او مات و خیره ماند و نگاهش را از او برنمیداشت حتی وقتی خانم از کنارش رد شد جوان همین طور که راه میرفت سرش را برگرداند و پشت سرش را نگاه میکرد. آن قدر غرق تماشا بود که اصلاً به راه رفتن خود توجهی نداشت.
همین طور که نگاهش به پشت سر بود و حواسش پرت وارد یک کوچه تنگ شد و ناگهان با صورت به دیوار برخورد کرد چیزی نوک تیز روی دیوار صورتش را زخمی کرد و خون روی لباسش پاشید. جوان هم از درد این اتفاق و هم از اینکه چرا حواسش این طور پرت شده بود خیلی ناراحت شد با خودش گفت: «قسم» به خدا باید بروم پیش پیامبر و این ماجرا را برایشان تعریف کنم.
نظرات