کتاب من یک آرمان دارم به قلم فرانک انصاری از تلاقی دو ابر قهرمان در مسیر یافتن حقیقت و هویت سخن میگوید. داستان سارا دختری با اصالت ایرانی گره میخورد به شعاع انوار شهید آرمان علیوردی و او را از تاریکیها به سوی نور رهنمون میسازد.
داستان من یک آرمان دارم با سارا آغاز میشود. او که سالها درد غربت و دوری از وطن را چشیده است با ورود به تهران برای تجدید میثاق با خاطراتش از راننده تاکسی میخواهد دو بار دور میدان آزادی بچرخد. سارا شیشه را پایین میدهد و از وطن میگوید. «هیچچیزی مثل وطن نمیشود» اما بلافاصله بوی دود و حجم انبوهی از سرب او را به سرفه میاندازد. در دلش میگوید: «با لندن فرقی نداره».
داستان خیلی زود به گذشته بازمیگردد و سارا را با انبوهی از سوالات در خیابانهای لندن رها میکند. اما سارا تنها نیست. او احساساتش را خرج پسری اجنبی میکند که ... . تا اینکه میرسد به این جمله: «عوضی من رو بازیچه خودش کرده!»
پس از این سارا دیگر تنها نیست. او باید روح ترک خورده خود را مدام در آغوش بکشد. اما داستان سارا اینجا تمام نمیشود. فعلا باید مکث کرد.
در سوی دیگر داستان زندگی شهید آرمان علیوردی ورق میخورد و مخاطب را به پاسداری خون شهیدان مدافع امنیت دعوت میکند. دیگر دو داستان تکمیل شدهاند و حالا باید منتظر نقطه تلاقی باشیم. همان نقطه تلاقیای که به نقطه عطفی در زندگی سارا تبدیل میشود.
این رمان روایتی از تحول بانویی ایرانی است که به حقیقت و هویت اصیل اسلامی ایرانی خویش بازمیگردد، از این رو میتواند برای بسیاری از بانوان سرزمینمان راهگشا و راهنما باشد.
دختران جوان، بانوان، فعالان حقوق زنان و فعالان اجتماعی و افرادی که رویای زندگی در کشورهای اروپایی را در سر میپرورانند.
نگام به قاب عکسش روی این آشپزخانه گره خورد دلتنگش شدم انگار سالها پسرم رو ندیده بودم. با پاهایی لرزان به سراغ قاب عکسش رفتم. دستی به ابروهای پیوندی چشمای درشت و محاسن نسبتاً بلندش کشیدم. یاد خون دلمه بسته روی لب و صورتش افتادم. تازه یادم اومد که هیچ کدام از اتفاقات کابوس نبوده. قاب عکس رو بغل کردم و به سینهم چسبوندم و گفتم آرمان نگفتی مادرم چشم انتظارمه؟ نگفتی مادرت از غصه نبودنت یک شبه پیر میشه؟ پیر شدم آرمان میبینی؟ یک شبه ننه شدم. خیلی دوست داشتی ننه بشم، نه؟ کاش همین امروز خوب بشی و مثل همیشه از در بیای تو و بگی پاشو مامان؛ دیگه تموم شد داشتم باهات بازی میکردم؛ مثل بچگیات که چشم میذاشتم و تو قایم میشدی میخوام خودت بیرون بیایی و بگی سک سک من اینجام. مامان دیگه جایی نمیرم میشینم ور دلت. پسرم تو که از آرزوهای مادرت خبر داشتی، میخواستم همین روزا برم خواستگاری.
نظرات