کتاب یکی بود به قلم سوسن طاقدیس و تصویرگری ندا عظیمی، در قالب داستانی تمثیلی و از زبان مورچهها از تلاش، پشتکار و اتکا به خداوند میگوید.
داستان از جایی شروع میشود که مورچههای سرخ به لانه مورچههای سیاه حمله میکنند. مورچههای سیاه با جان و دل از لانه خود و بچه مورچهها محافظت میکنند. آنها کوچکترین موجودات دنیا هستند و همواره باید از جان خود محافظت کنند. در مواقع خطرناک فریاد میزنند و یکدیگر را از وجود خطر آگاه میکنند. اما این طور که نمیشود! مثل اینکه کسی صدای آنها را نمیشنود. اما همیشه یکی هست. به نظرتان چه کسی از همه موجودات مراقبت میکند؟ چه کسی هست که همیشه هست؟ برای پاسخ به این سوال باید داستان را ورق بزنید.
تا کودکانمان را با ارزشهایی اخلاقی چون تعاون، همدلی و خانواده دوستی آشنا کنیم.
کودکان با رده سنی ج مخاطبان این داستان هستند.
همه ی مورچههای سیاه توی لانه رفتند. همه جای لانه میلرزید و گرد و خاکی به پا شده بود که نگو و نپرس و بعد... وقتی همه سر و صداها تمام شد و وقتی همه گرد و خاکها روی زمین نشست، مورچههای سیاه دیدند که همه مورچههای سرخ زیر پای فیلها له شده اند.
نظرات