کتاب مسیحتر از مسیح به قلم آمنه پازکی مخاطب را به دنیای پیش از ظهور میبرد. تاریکی تمام جهان را گرفته و حالا قهرمانان این کره خاکی باید نور ایمان و امید را زنده نگه دارند.
شما هم از این حدیثهای آخرالزمانی شنیدید:
... هنگامی که مخارج زندگی جز با گناه تامین نشود، مجرد ماندن حلال می شود، در آن روزگار است که مرد به دست پدر و مادرش تباه و گمراه شود و اگر پدر و مادر نداشته باشد به دست زن و فرزندش و اگر زن و فرزند نداشته باشد، چه بسا هلاکت و تباهی او به دست اقوام و همسایگان رخ دهد که او را به فقر و تهیدستی سرزنش کرده و مسئولیتهایی را به او واگذار کنند که از عهده او خارج باشد تا گاهی که او به پرتگاههای هلاکت سقوط کند. ... نشانههای آسمانی پدید آید، اما مردم از آن هراس نکنند.
رمان مسیحتر از مسیح در چنین فضایی طلوع میکند. اما این سیاهی همه ماجرا نیست. روی دیگر مردم آخرالزمان ایمان و اعتقاد عمیقشان است. آنچنان که پیامبر خدا (ص) درباره آنها میفرمایند:
«یا علی، عجیبترینِ مردم از نظر ایمان و بالاترینِ آنها در یقین، آنها هستند که در آخرالزمان میآیند و پیامبری نمیبینند و امام از دیدههایشان پنهان است و از نوشتههای [قرآن و حدیث] ایمان میآورند».
این افراد هر چند تعدادشان اندک است اما زمان به دست آنها گره میخورد. در رمان مسیحتر از مسیح، آمنه پازکی زندگی مسیحان سراسر جهان را در راه رسیدن به غایتی مشترک به هم گره میزند. ادواردو از لندن، مهدی و الیاس با هویتی میان انگلیس و ایران، سجاد از اروپا و دنیل از آمریکا در راه رسیدن به حقیقت میان تاریکی و روشنایی سرگردان هستند. آیا آنها میتوانند در طوفان آخرالزمان به روشنایی وعده داده شده برسند؟
داستان در فضایی مبهم و سوال برانگیز آغاز میشود که مخاطب را به یافتن پاسخ و مطالعه ادامه داستان ترغیب میکند. ناگهان صدایی در آسمان طنینانداز میشود و از شرق تا غرب عالم را متوجه خود میکند. این صدا چیست؟ چه میگوید؟
«ای مردم؛ دوره ستمگران به سر رسیده ... »
اما چطور؟ پس رمان مسیحتر از مسیح را مطالعه کنید.
تا به روزگار آخرالزمان سفر کنیم، دل خود را به ظهور منجی روشن سازیم و باور کنیم که ما قطعهای کوچک در پازل ظهور منجی هستیم.
علاقهمندان به رمانهای مذهبی و همه افرادی که میخواهند رمانی با موضوع مهدویت بخوانند مخاطبان این داستان هستند.
عشق موهبت جالبی است، سحر کننده است وقتی یک نفر حقیقتاً شما را از ته قلبش دوست دارد امکان ندارد بتوانید در مقابلش مقاومت کنید. گویی با یک چوب جادو همه احساسش را به قلب شما سرازیر میکند. من هم خلع سلاح شدم، حتى نتوانستم بگویم چقدر از حرفهایم شرمندهام، چون الیاس باور کرده بود که من از او متنفرم و نمی خواست بیشتر از این من را معذب کند از من فرار کرد و رفت. به نظرم حتی اگر واقعاً از کسی متنفر هستید هرگز به او نگویید، این بدترین حالتی است که می توانید ابراز احساسات کنید، گاهی تنفرها به عشق تبدیل میشوند و ...
نظرات