مجموعه داستان «خاله هاجر» به قلم حمید بناء، روایتگر هفت حکایت تأثیرگذار از فداکاریها و ایثارگریهای مادری است که در کنار صبوری سترگش، دلنگرانیها و اضطرابهای جانسوز را نیز با خود حمل میکند؛ مادری که یک فرزندش را در راه حق تقدیم کرده و فرزند دیگرش در میدانهای دفاع، طعم اسارت را چشیده است.
نویسنده با زبانی شیرین و نثری سرشار از حس و عاطفه، توانسته تصویری زنده و ماندگار از این مادر ترسیم کند؛ مادری که در میانهی داغ و دلهره، همچنان ایستاده است و چشمانتظاریاش رنگی از ایمان و عشق به خود گرفته است. مجموعه داستان خاله هاجر در فضای جنگ ایران و عراق و مبارزات انقلابی بهمن 57 رقم میخورد و از هشت و سال و چهار ماه چشم انتظاری برای دیدن فرزند سخن میگوید.
تا جایگاه شهید، آزاده و مادر شهید را درک کنیم، به این امید که پاسدار میراث آنها باشیم.
علاقهمندان به ادبیات پایداری و خاطرات مادران شهدا مخاطبان این کتاب هستند.
خاله هاجر همیشه با لحنی بین شوخی و جدی میگفت «این رقیه ما اشکش دم مشکشه!». البته هیچ کس سرزنشم نمیکرد. همه میدانستند توی این بیست وشش سالی که از خدا عمر گرفتم نانم غم بوده و آبم غصه. حتی این آزاد شدن محسن هم دلم را خوش نکرد. دیشب یک جماعتی نشستند به شور که چطور این شلم شوربای پیش آمده را جمع وجور کنند؛ آخرش من ماندم و یک مشکل تازه. میدانستم که باید قوی باشم ولی نمیتوانستم.
نظرات