کتاب طوفان را پنهان کردیم به قلم طهورا فیاض و و پژوهش محمد مهدی احمدیان خاطرات شفاهی محمود پهلوان مقدم ملقب به خادمالاسرا، آزاده سرافراز هشت سال جنگ تحمیلی را روایت میکند.
کتاب در اوج آغاز میشود و از همقدمی پهلوان مقدم با کاوه و منصوری و درگیری با کوملهها و دموکراتها میگوید. کتاب با قلمی روان و ساده مخاطب را به دل عملیاتهای مختلفی چون خیبر و بیتالمقدس میبرد. در کنار همه شب بیداریها و لرزههای زمستانی و تیر و ترکشها، خانواده پهلوان مقدم نقش مهمی در حضور او در جبهه داشتهاند و سینه او نیز ذرهای از مهر خانوادهاش تهی نمیشود. این را میتوان از دل آزاده داستان فهمید که دخترش مریم را یک ماه پس از تولدش دید و در این یک ماه دلش برایش پرپر میزد. یک ماهی که البته دنبالهدار شد.
وقتی عراق قصد خاک ایران میکند، آقا محمود با نخستین گروه مهندسی سپاه به منطقه سومار کرمانشاه اعزام میشود. محمود آقا سنگرساز بیسنگر بود، میدان مین باز میکرد و تخریبچی شده بود. عملیات پشت عملیات، نبرد پشت نبرد. از همان روزهای شروع جنگ بیشتر اوقاتش را در جبهه میگذراند و گهگاهی برای مرخصی به مشهد میآید تا اینکه خانوادهاش تصمیم میگیرند او را پاگیر کنند. پس از مجروحیت در عملیات بیتالمقدس با خانوم شیرین منصوری ازدواج میکند که همراه و همقدم محمودآقا، در جبهه و جنگ میشود. ازدواج هم او را پابند نمیکند.
اسفند ۱۳۶۲ بود. نیروهای ایرانی عملیات خیبر را شروع کرده بودند. با وجود جانفشانیهای بسیاری که نیروهای ایرانی به خرج دادند، نشد آنچه باید میشد. چهارم اسفند بود که تعداد زیادی از رزمندگان ایرانی از جمله محمود پهلوان مقدم به اسارت نیروهای ارتش بعثی درآمد و بعد از هفتهها بیخبری، خبر اسارتش به خانوادهاش رسید. پهلوان مقدم در دوران اسارت هم تصمیم میگیرد راه خدمت را در جبهه دیگری ادامه دهد؛ جبهه استقامت. او خادمالاسرا میشود. خودش چنین میگوید: «هر کاری از دستم برمیآمد، از بنایی و نظافت گرفته تا کمک در آشپزی یا کمک به مجروحان. اصلاً از همان روزهای اول اسارت با خودم عهد بستم تا جایی که میتوانم به اسیران کمک کنم و این کار را هم کردم.»
محمود پهلوان مقدم سرانجام او در چهارم شهریور سال ۶۹ پس از هفت سال اسارت در حالی که هنوز به سی سالگی نرسیده بود، به خاک پرمهر وطن بازگشت.
تا بدانیم ما برای آنکه ایران کشوری آباد شود، خون دلها خوردهایم. پس این رنجها را هدر ندهیم و پاسدار ایران و انقلابمان باشیم.
علاقهمندان به ادبیات پایداری، خاطرات جبهه و جنگ، سیره شهدا و آزادگان مخاطبان خاص این اثر هستند. ضمن آنکه نسل جوان و نوجوان امروز که لحظات انقلاب و جنگ را لمس نکرده، مخاطب عام این زندگینامه است.
ساعت دو عصر است. از دوازده ظهر که صلیب اردوگاه را ترک کرده هنوز اتفاقی نیفتاده است. بعد از صحبت با کریستین، دنبال کارهای اردوگاه بودم. به دلم افتاده بود که کریستین کارش را میکند و آریانا هم به خاطر شکی که دارد ورق را برمیگرداند. امیدوارم حالا که افسر عراقی کاغذ به دست میآید سمت ما همه چیز همین طوری پیش برود. افسر میایستد رو به جمع و از نفر دوم لیست، شروع میکند به خواندن اسامی تا جایی که بشود نزدیکش میایستم. اسمم اول لیست نوشته شده اما خط خورده است. او تعدادی از بچهها را صدا میزند و با خودش میبرد.
نظرات