مجله داستان همشهری در شماره صدوچهلم خود که در خرداد 1403 منتشر شده است به پنجره فولاد امام رضا (ع) میرسد و دل مخاطبان را به زیارت شمسالشموس میبرد.
همه انوار به تو ختم میشود که اول و آخر هر تلالویی یا شمسلشموس. کلمات این شماره مجله داستان همشهری هم به نام رضا (ع) درخشیدن آغاز کردهاند. هر داستان این شماره مخاطب را چون آهویی گمگشته و غریب به آستان امام رضا (ع) میرساند تا «با ندای ضامنم میشوی آقا؟» اشک آغاز کند. نخستین داستان با عنوان سلطان عشق از فرهاد قائمیان مدح علی بن موسی الرضا (ع) میکند و با دعای «من، خادم حرمت را دریاب، تا خاک پای زائرانت گردم» خاتمه مییابد. دومین داستان از زبان محمد چتری، خادم کشیک چهارم روشنایی نقل میشود تا از داستان سرآغاز خادمیاش بگوید. این داستان او را از جنوب غربیترین نقطه ایران، به شمالشرقیترین نقطه آن میرساند تا نوکری امام رضا (ع) را آغاز کند. یادداشت نیمبند داستان دیگری است که حسین شرفخانلو را به مدد حضرت رضا (ع) از قهوهفروشی به نویسندگی میرساند. نگار تشکری هم با «امام رضا صدایم میکند» از حکایت پشت پرده «اوسنه گوهرشادِ» استاد تشکری میگوید.
ماه عسل در روز عاشورا به مقصد حرم امام رضا (ع) و بهانههای مختلف هر طور شدهاند داستانها را به مشهد و حرم آقا میرسانند. مهرداد صدقی، لیدا طرزی، ناتانیل هاثورن، سیروس همتی، مریم راهی و ... در این اثر قلم زدهاند. نقد داستان اسب چوبی، گفتوگو با مدیر اتولید انتشارات به نشر و نقد داستان مهمان بلندپرواز بخشی دیگر از آثار این مجموعه هستند.
تا ز آستان رضایم خدا جدا نکند و دل به حریمش برسانیم و معرفت خود را نسبت به امام افزایش دهیم.
دوستداران داستانهای مذهبی مخاطبان این نوشتار هستند.
رسیده بودیم حرم؛ اما روسری من هنوز زیر چادرم صاف و صوف نشده بود. کلافه مرتبش میکردم که آرمین گفت: «آخرین نفر از هتل اومدی بیرون هنوز هم آماده نیستی از ترس این که مبادا دوباره ساز مخالف بزند چیزی نگفتم بیشتر از این که به حرف آرمین توجه کنم چشمم به درو دیوار حرم و نقش و نگارها بود و گلها صحن ها، مردم و ابرهای سفید توی آسمان صبح نزدیک ظهر نوروزی آنیتا هم فرق چندانی با من نداشت؛ بار اولمان بود آمده بودیم مشهد کلی به آرمین التماس کرده و نقشه کشیده بودیم تا یک مشهد پنج روزه جفت و جور شود. آرمین میگفت به جایش برویم ترکیه مامان که بهش میتوپید کنکور آنیتا را بهانه می کرد.
_بی راه میگم آنی؟
آنیتا گیج و گول به آرمین نگاه کرد و گفت: من چه بدونم و بعد انگشتش را بالا آورد و با تشر جواب داد: «امروز» کسی من رو شاهد نگیره ها آنیتا ته تغاری بود و اگر به مسئله ای ورود پیدا میکرد هیچ کس مخالفتش را با آن مسئله کش نمی داد. لوسش کرده بودیم.
نظرات