کتاب مردی که نمیخواست دیده شود به قلم مرضیه اعتمادی، روایت هایی از زندگی شهید محمود باقری، فرمانده موشکی هوا فضای سپاه را بازگو میکند.
در کهکشانِ پرفروغِ پاسدارانِ حریمِ ولایت، نامهایی میدرخشند که گویی از جنسِ نور و فولادند. سردار شهید محمود باقری، یکی از همین ستونهای استوار بود؛ مردی که تمامِ عمرِ پربرکتِ خود را در راهِ اعتلای اقتدارِ دفاعی این مرز و بوم وقف کرد. او، معمارِ گمنامِ بسیاری از دستاوردهایی بود که امروز لرزه بر اندامِ دشمنان میاندازد. نگاهش همیشه به افقهای دوردست بود و قلبش برای امنیتِ ایران میتپید. در سحرگاهِ حادثه، آن هنگام که آتشِ «جنگ ۱۲ روزه» شعلهور شد، او نه در سنگرِ انزوا، که در خطِ مقدمِ رویارویی با خصمِ صهیونیستی ایستاد.
سردار باقری، با روحیهای جهادی و دانشی عمیق، میراثی از شجاعت و تخصص از خود بر جای گذاشت. شهادتِ او، نه پایانِ راه، که بذرِ رویشِ هزاران ققنوسِ دیگر در آسمانِ ایرانِ اسلامی است. یادش، همواره در ذهنِ تاریخ و در دستانِ قدرتمندِ همرزمانش زنده خواهد ماند؛ چرا که راهِ او، راهِ عزت و سربلندیِ یک ملت است. کتاب مردی که نمیخواست دیده شود گوشههایی از حیات این سردار گمنام را برملا میکند.
«مردی که نمیخواست دیده شود» داستان زندگی پسری از روستای رکنآباد میبد است؛ پسری که فرزند میرزاحبیب باقری، مقنی کاربلد روستا بود. مسیری که از زندگی ساده روستایی شروع میشود و ما را با یکی از چهرههای تأثیرگذار در فرماندهی موشکی جهان اسلام آشنا میکند. در این روایت، با مردی روبهرو میشویم که بیش از چهار دهه زندگیاش با صنعت موشکی گره خورده بود؛ مردی که تکتک سلولهایش با این مسیر آمیخته شده بود، اما هیچوقت نخواست دیده شود. فرماندهای کمحرف، متواضع و اثرگذار که ترجیح میداد نام و تصویرش در حاشیه بماند و کارش در متن.
تا چون سرداران بزرگ اسلام در راه اعتلای وطن و انقلابمان بکوشیم و خاری شویم در چشم دشمنان.
دانشآموزان و دانشجویان تا با الگوهای ملی آشنا شوند.
علاقهمندان به تاریخ معاصر ایران
افرادی که به مدیریت، رهبری و کار جهادی علاقه دارند.
کسانی که میخواهند با نقش نیروهای دفاعی و هوافضا بیشتر آشنا شوند.
محمود باقری آدمی بود که در جواب سلامش میشد گفت: « علیکم بالموشکی». این تعبیر شیرین و البته سنگین را یک بار آقای خامنهای در محفلی خصوصی و در جواب سلام حاجمحمود بهش گفته بود. همین دو کلمه را اما حاجقاسم توی یک جلسهی دو سه ساعته برای محمود طوری شکافته بود و پهن کرده بود و زیر ذرهبین تشریحش کرده بود که بشود از دلش یک مقالهی پژوهشی بیرون کشید. دستش را به آرامی، دو سه بار زده بود روی شیشهی میز، توی چشمهای حاجمحمود خیره شده بود، لبخند زده بود و گفته بود: « علیکم فعل امریه آقا باقری، حواست باشه.» حواس محمود همیشه به حرفهای فرماندههانش بود. حتی اگر آن حرفها امری نبودند. حاجمحمود شاید از آن تسبیح شاه مقصود و انگشتری آقا بهش هدیه داده بود دل میکند و به کسی هدیهاش میداد، ولی حرفها و توصیههایش را هیچجوره از خودش جدا نمیکرد. اگر غیر از این بود که نمیتوانست دوام بیاورد. بار موشکی ایران و حتی جهان اسلام روی دوش حاجمحمود و بچههایش بود.
نظرات