کتاب «بالاتر از بازی دراز» به قلم آقای علیالله سلیمی روایت پسر نوجوانیست که به تازگی تب وبلاگ نویسی مدرسه او را هم گرفته و تصمیم به ساخت وبلاگ شخصی گرفته اما نمیداند چه بنویسد؟ تا اینکه به یاد دایی کمالش میافتد. دایی کمال در ارتفاعات بازی دراز در جنگ تحمیلی هشت ساله به شهادت رسیده است.
مصطفی سردرگمیهایش را، با حامد جابز، نخبه مدرسه در امر وبلاگ نویسی در میان میگذارد و او از پیدا کردن طرح و موضوع خاص برای مصطفی میگوید. مصطفی که هر روز در ابتدای کوچهشان نام دایی شهیدش (شهید کمال صادقی) را میبیند ، به یکباره به فکر نوشتن از زندگی داییاش میافتد و از مادر کمک میخواهد و مادر با سخاوت تمام دفتر خاطرات کمال را که سالها از چشم همه مخفی کرده بود به مصطفی میدهد تا او وبلاگش را شروع کند. حالا وبلاگ او از شهدا میگوید.
تا ضمن تبدیل تهدیدات فضای مجازی به فرصت، با سیره و خاطرات شهدا آشنا شویم.
نوجوانان، مربیان و معلمان و همه افرادی که در فرآیند تربیت نوجوانان دخیل هستند.
خیالت راحت قول میدم همین طوری ! دفتر را تا آخر ورق زدم. بالای بیشتر صفحه ها تاریخ خورده بود و در جای جای نوشته ها هم خط خوردگی هایی دیده می شد. فکر کردم اگر دایی کمال در جبهه پاک کن داشت، حتماً به جای خط خوردگی از پاک کن استفاده می کرد و آن وقت نوشته اش یک دست و بدون خط خوردگی می شد.
مادرم چند دقیقه ای بالای سرم ایستاد و به دفتر که همینطوری ورق میزدم چشم دوخت اما وقتی دید فعلاً قصد خواندن نوشته های داخل دفتر را ندارم، بی صدا گذاشت و رفت.
نظرات