کتاب بچهای که نمیخواست آدم باشد به قلم زهرا موسوی و تصویرگری فاطمه زمانهرو داستان بچه شتر خاطره جمعکنی به نام بچه را روایت میکند که با آدی، یعنی صاحبش راهی سفری پر ماجرا میشود؛ سفری که او را به غدیر میرساند.
بچه درست است که واقعا بچه است، اما او بر خلاف صاحبش، آدی روح کنجکاوی دارد. بچه میخواهد به سفر برود، دنیای اطرافش را کشف کند و از دنیای آدمها سر در بیاورد. این روحیه دنیای کتاب را میسازد. آدی و جناب بچه در میانه سفر خود داستانهای عجیب و غریبی را شکل میدهند و تذکراتی خیلی خوب تر از خوب و نکاتی اخلاقی، آموزنده و اعتقادی را به کودکان گوشزد میکنند. بچه و آدی در سفر خود به مکه میرسند و با کعبه آشنا میشوند، به داستان غدیر سری میزنند و با همراهی مردی به نام مرد مهربان بسیاری از رذیلتهای اخلاقی خود را شناسایی میکنند و شر آنها را از زندگی خود کوتاه میکنند.
ادبیات کتاب بچهای که نمیخواست آدم باشد، کودکانه است و درونمایهای از طنز دارد. کلمهها به طرز بیرحمانهای تر گرفتهاند و خیلی بهتر از بهترتر شدهاند. اما همه این اتفاقات عجیبتر از عجیب خوانش کتاب را سختتر از سخت که نمیکند هیچ، دلنشینتر از دلنشین میکند.
تا کودکانمان در خلال داستان با رذیلتها و فضایل اخلاقی آشنا شوند، داستان غدیر را دریابند و روحیه کنجکاوی و پرسشگری خود را تقویت کنند.
کودکان و نوجوانان، مربیان و معلمان، والدین و همه افرادی که با نوجوانها سر و کار دارند مخاطبان این داستان هستند.
آدمها عجیبتر از عجیب هستند. خُب اصلاً قبول که من نقشه بکش بودم، پدر و مادرم که گناهی نداشتند. چرا جهاز آنها را پس گرفتند. یک عالمه آدم کنار برکه غدیر جمع شدهاند. الآن آبروی من پیش همه آنها میرود و این میشود بدترین خاطره عمرم.
چپ چپ به آدی نگاه کردم؛ از آن نگاههایی که وقتی یک شتری نمیداند قرار است چه اتفاقی برایش بیفتد میکند. آدی هم چپ چپ نگاهم کرد؛ از آن نگاههایی که معنیاش تقصیر من نیست است.
نظرات